تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 726

مساهمون:

ص٧٢٦
چون من اين واقعه را مشاهده كردم ، گويا رگهاى بدنم بريده گرديد و مفاصلم از يكديگر جدا شد . پس خمار خود را پوشيدم و به نزد قوم رفتم به گمان آنكه قرابت مرا به تو رعايت مىنمايند و وصيّت تو را در حقّ ما حفظ مىكنند و مرا احترام نكردند و مراعات ننمودند ، بلكه بد گفتند و دشنام دادند و باز هم اكتفا نكردند ، بلكه در بر پهلويم زدند و استخوان پهلويم را شكستند و اينك آثار تازيانه‌هاى ايشان در بدنم باقى است تا زمان ملاقات تو و ملاقات پروردگار در روز حساب و شمار . اى پدر بزرگوار ، كاش دو فرزند خود ، حسن و حسين عليهما السّلام را مىديدى در آن زمان كه پشت سر پدر عالىمقدار خود گريه‌كنان مىدويدند و ندبه و استغاثه به آن مردمان مىكردند كه : اى جماعت بىحميت ! پدر ما را نبريد و او را به حال خود واگذاريد . او را به كجا مىبريد ؟ پس آن گروه بىحياء ميان من و دو فرزند من حايل گشتند و من به جهت خوف بر آنها ، مانند ماده شير دويدم و مردم را از سر آنها متفرّق گردانيدم درحالىكه آنها بر تو گريه و ندبه مىكردند و شكايت مىنمودند و مىگفتند : يا جداه ، پدر ما را بردند و مادر ما را دشنام دادند و از ما اعراض نمودند . دوست به ما خيانت كرد و رفيق از ما كناره نمود و درها را بر روى ما بستند . گويا ما آن اولوا القربى نبوديم كه خدا در كتاب خود دوستى آنها را بر مردم واجب گردانيد . و بعد از آن گفت : اى پدر بزرگوار ، به اين هم اكتفا نكردند تا آنكه رسل و وسايل بىشمار به نزد فرزندم روانه كردند و او را مغرور نمودند تا آنكه به گمان صدق ايشان و ارادهء هدايت و ارشاد به سوى ايشان روانه گرديد . پس بر او خروج كردند و راه را بر او بستند و او را با اولاد و انصار كشتند و سينهء او را به سمّ اسبان خود كوبيدند و اعضاى او را از يكديگر جدا كردند و عيال او را اسير نمودند و اموال او را تقسيم كردند و دختران او را بر شتر برهنه سوار كردند در وقتى كه « لا حمزة و لا جعفر و لا عقيل عندهم و لا بنو هاشم الحماة البهاليل » ؛ نه حمزه نزد ايشان بود و نه جعفر و نه عقيل و نه بنى هاشمى كه حمايت‌كننده و بزرگ بودند . راوى مىگويد : چون از آن زن اين سخن شنيدم و شستن آن جامهء خون‌آلود را ديدم و آن نوحه‌سرايى را شنيدم ، نزديك گرديد كه از شدّت حزن ، اضلاع من به امعاء من بچسبد ،