نغمههاى جانسوز دلگداز ، نواخوان بودند بهطورى كه باعث انبعاث اشجان و احزان بود و به استماع آن بر همّ و اندوه من افزود . در آن اثنا آواز گريهء بلندى شنيدم كه دل مجروحم را پاره كرد و حالت پريشانم را انقلابى تازه عارض گرديد و با خود گفتم كه : كاش مىدانستم كه اين گريه و ناله از كيست و بر مصيبت چهكس است ؟
پس در ميان آن باغ روانه گرديدم . ناگاه به نهر آبى رسيدم و بر لب آن نهر ، زنى را ديدم كه نور او مانند آفتاب تابان بود و در دست او جامهاى بود پارهپاره و خونآلود كه آن را مىشست از آن خون و به نظر حسرت ، آن پارههاى جامه را مىنگريست و مىگريست به آواز بلند و صيحه مىزد به صورت شديد دلآويز ، و از آن جامه بوى خوشى استشمام مىشد مانند بوى مشك و عنبر .
و شنيدم كه آن زن مىگفت : يا ابتاه يا رسول اللّه ! آيا نمىبينى امّت تو در حقّ ما چه كردند ؟ امّا مرا پس حقّم را غصب نمودند و از خانه بيرونم آوردند و در بر پهلويم زدند و ميراثم را اخذ كردند و عطايم را رد كردند و نوشته را كه در خصوص عطايم نوشته بودى ، پاره كردند و قدرم را كم شمردند و گردنهاى خود از من پيچيدند و چشمهاى خود را در خصوص امر من برهم نهادند و گوشهاى خود را از شنيدن كلام من گرفتند و مرا مخذول نمودند و بر ضرر من كمك كردند و به اينقدر هم اكتفا نكردند ؛ بلكه هيزم جمع كردند بر اطراف خانهام كه مرا با اولادم بسوزانند .
چون ديدم اصرار دارند بر اينكه خانه را آتش زنند ، در خانه را از براى ايشان گشودم و خود در پشت در خانه مستور شدم . پس مرا در ميان در و ديوار چنان فشردند كه نزديك شد كه از شدّت فشردن روح از بدنم بيرون رود . پس به آن فشردن طفلى را كه در رحم داشتم و تو او را محسن نام كرده بودى ، سقط نمودند و بر اينقدر هم اكتفا نكردند ، بلكه آمدند به سوى پسر عمّم ، آن كسى كه حبيب تو بود و تو او را در كوچكى تربيت كرده بودى و در بزرگى برادر خوانده بودى و او را بر ايشان امير كرده بودى . پس او را گرفتند و بند شمشيرش را به گردنش انداختند و مانند شتر مهار كرده او را به سوى مسجد كشيدند درحالىكه او را به جامههاى او پيچيده بودند و اصحاب او ، او را واگذاشته بودند . پس اگر اطاعت تو و حفظ وصيّت تو و امتثال امر و نهى تو نبود ، هرآينه جميع را شربت مرگ چشانيده بود .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 725
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٢٥