پس به آن ملائكه فرمود : حالا او را رها كنيد كه تا روز قيامت در اين ميانه بگردد تا آنكه ببينم بعد از آنچه خواهد شد . بعد از آن اشاره به اين جماعت زنان نمود و فرمود اينها هم از تو باشد . پس من آسوده و مسرور شدم و ملاحظه كردم كه ببينم آن شخص شافع چهكس بود . چون نظر كردم ديدم كه جناب " ميرزا ابو القاسم قمى " بود ؛ يعنى صاحب كتاب قوانين .
مؤلف گويد : سبب شفاعت جناب ميرزا شايد آن باشد كه خاقان مغفور بهعلاوه تعظيمات و تشريفات و تكريمات و احترامات نسبت به آن جناب ، عهدنامه از او داشت از براى شفاعت كردن ، و معنى كلام خاقان مغفور كه آن شخص بر آن جناب حجّت گرفت شايد آن باشد كه فتحعلى شاه به من اكرام كرده و خود فرمودهاى : « من اكرم عالما فقد اكرمني » . پس اكرام من اكرام آن جناب بوده ، « و جزاء الاحسان هو الاحسان » يا آنكه من نايب تو بودهام و او را امان دادهام و « امان النايب امان المنوب » .
بههرحال تأييد واقعه مذكور به اين منامه آن است كه ظاهر اين است كه در همان وقت كه خاقان مبرور ، فك و آسوده و رها شده ، به زيارت آن بزرگوار رفته باشد و در آن حرم محترم ، خود [ را ] به نظر اين دو مرد بزرگ جلوهگر ساخته تا آنكه مذاكرهء ايشان كه [ از ] بزرگان عصر بوده و مىشدهاند باعث تذكر ديگران گردد .
و كم للّه من لطف خفي * يدق خفي عن فهم زكي
و نظير اين منامه ، منامهاى است كه روايت كرده آن را فاضل دربندى در كتاب اسرار از بعض ثقات از سيد اورع اتقى ، صاحب كرامات و مقامات " سيد باقر خلخالى رحمه اللّه " كه او گفت : « در خواب ديدم در صحن نجف اشرف كرسى نورى نصب كردهاند و امير المؤمنين عليه السّلام بر آن نشسته و مردمانى نورانى كه روى آنها مانند بدرهاى طالع و ستارههاى ساطع بود در اطراف و اكناف او ايستادهاند و آن بزرگوار به اوامر و نواهى اشتغال دارند . ناگاه ديدم كه آن جناب به اصحاب امر فرمود كه : آن مرد را نزد من بياوريد . پس جمعى از براى اطاعت او دويدند و پس از ساعتى برگرديدند و پادشاه با سطوت و مهابت ، نادر شاه را حاضر كردند و چون او را در برابر آن جناب داشتند ، مانند ميّت در پيش غسال و صيد دستبسته در محضر قصّاب ، بدون حركت و اضطراب سر به زير انداخته بايستاد ؛ لكن بااضطراب قلب و ارتعاش بدن از خوف و مهابت آن جناب .