مدرسه خان مروى بودم و آن مرحوم به ديدن مرحوم مبرور عمدة العلماء " آخوند ملّا عبد اللّه مدرس " به مدرسه مسطوره تشريف مىآوردند مكرر ايشان را ديده و شناخته داشتم ؛ لكن هرچه ديده بودم به لباس متعارفى بودند و اين دفعه كه در حرم محترم ديدم به لباسى ملبس بودند كه در قطعات بزرگ ، تصوير ايشان را مىكشيدند . ديدم كه در اطراف دامنهاى قباى بلند ، همه مرواريددوز بود و در هردو بازو بازوبندهاى جواهر بر روى قبا بسته بودند و به اين هيئت با همان ريش بلند از در كوچكى كه از كنار قبر حبيب بن مظاهر به حرم محترم باز مىشود وارد حرم شدند و در بالاى سر ، خود را به ضريح مقدّس چسبانيده با دستها زيارتى و دعايى خواندند . نشنيدم چه خواندند . بدون طول زمان آمدند به سمت پشت سر مطهر كه زيارت حضرت على بن الحسين و ساير شهدا عليهم السّلام را بخوانند . بهقسمى از نزديك احقر عبور كردند كه گمانم اين است كه دامن قباشان به زانوى من كه به همانطور نشسته بودم برخورد .
پس از آنكه از پيش حقير گذشتند من ملتفت شدم و به حالت ديگر خود را ديده ، گفتم :
يعنى چه ، اين چه حكايت باشد ؟ ! پادشاه ايران به زيارت حضرت - و بىخبر و بىصدا كه هيچ قبل از اين نشنيده بوديم - مىآيد . نه هاىهويى ، نه استقبالى ، نه جمعيتى . من در تعجب شدم . برخواستم . گفتم : حالا مىروم و با ايشان سؤال و جواب مىكنم . با اينكه به قدر زيارت حضرت على بن الحسين عليهما السّلام اگر گذشته باشد رفتم در پايين پاى شريف ، كسى را نديدم . در قرب پنجرهء مقام شهدا كسى را نديدم . رفتم بيرون در رواق ، در درب رواق كه از ايوان طلا داخل مىشوند دو سه نفر خادم را ديدم كه آنها مرا مىشناختند . ترسيدم از آنها خاقان مغفور را به اسم سؤال كنم كه آمد [ و ] مشرّف شد [ و ] ديديد چه شد ؟ ! ترسيدم طورهاى ديگر در حقّم بگويند . به وصف پرسيدم كه شخصى ايرانى با ريش بلند و قباء بلند در همين ساعت از حرم بيرون آمد ، ديديد ؟ گفتند : نديديم . آمدم پيش كفشدار سمت مشرقى . بالجمله از همهء كفشدارها حتى كفشدارهاى رواق مقدّس پرسيدم . همه گفتند ما نديديم .
وقت اين واقعه را در خاطر ندارم . امّا من همين قدر مىدانم كه واقعه در حال وفات ايشان بوده كه هنوز خبر وفات ايشان به كربلاى معلّى نرسيده بود . لكن به تهران كه آمدم
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 702
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٠٢