آشكار بود و از مردم عزلت گزيده و در كنج خانهء خود خزيده و بيرون نمىآمد مگر در روز جمعه . " زيد " مىگويد كه : در روز جمعهاى از خانه خود بيرون آمدم و به زيارت مشهد على بن ابى طالب عليه السّلام رفتم . ناگاه آن مرد را ديدم كه آب از چاه برآورده اراده غسل دارد از براى جمعه و زيارت . چون جامهء خود را برآورد علامت زخم منكرى در پشت او ديدم كه دهن آن زياده از يك شبر بود و چرك و ريم از آن سيلان مىنمود .
چون ديدم دلم متنفّر شده . آن مرد مطلع بر اطلاع من شد و خجل گرديد و روى خود به من كرد و گفت : زيد نسّاجى ؟ گفتم : آرى . گفت : مرا بر غسل اعانت كن . گفتم : اعانت نكنم تا آنكه مرا از سبب اين زخم منكر خبر كنى . گفت : خبر كنم به شرط آنكه تا زندهام به كسى نگويى . گفتم : چنين باشد . پس او را در غسل يارى كردم . چون فارغ شد و جامهء خود پوشيد و در آفتاب نشست در پهلوى او نشستم و گفتم : قصهء خود را بگو . خدا تو را رحمت كند .
گفت : بدان كه در ايام شباب ، ما ده نفر بوديم كه با يكديگر رفيق شده قطع راهها و ارتكاب گناهها را كار و شعار خود كرده و هرشب در خانه يكى مهمان شده از غذاى لذيذ و شراب كهنه و غير آن از تميّعات آماده مىكرد و صرف كرده به منازل خود برمىگرديديم .
چون شب نهم در خانهء يكى از رفيقان خود صرف غذا و شراب كرده به خانه خود عود نموده خوابيدم ، زوجهء من مرا بيدار كرد و گفت : فردا شب نوبت مهمانى تو باشد و رفيقان تو درآيند و در خانه چيزى موجود نيست .
چون اين سخن بشنيدم من از خواب برخاستم و مستى شراب از سر من برفت و در كار خود حيران ماندم و گفتم : چه بايد كرد ؟ گفت : تدبير آن است كه امشب شب جمعه است و مشهد مولاى ما علىّ بن ابى طالب عليهما السّلام پر از زوّار است ، بايد رفت و در كمينگاه زوّار نشست و زايرى به دست آورد و او را برهنه نموده لباس او را صرف اين كار كرد تا آنكه در نزد رفيقان بدنام و رسوا نگردى .
من اين سخن را پسنديدم و شمشير و اسلحه را بر خود راست كردم و بهزودى به خندق كوفه رفتم و به كمين زوار نشستم و شب بسيار تاريك بود و هوا رعد و برق داشت . پس برقى جهيد و ديدم كه دو نفر مىآيند از جانب كوفه . پس صبر كردم تا آنكه نزديك شدند و برق ديگر جستن كرد ديدم هردو زن هستند . مسرور شدم كه در چنين وقت دو زن به دامم
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 706
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٧٠٦