تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 707

مساهمون:

ص٧٠٧
افتاد . پس به سوى ايشان دويدم و به ايشان گفتم : « اطرحا لباسكما سريعا » ؛ به‌زودى لباس خود را بيندازيد . ايشان بترسيدند و به فزع درآمدند و لابد و لاعلاج جامه‌هاى خود را درآوردند . پس زيورى در ايشان مشاهده كردم و گفتم : آنها را هم درآوريد . ترسان و لرزان درآوردند . ناگاه برقى ديگر بجست و نظر انداختم . يكى از آنها را عجوزه‌اى و ديگرى را دخترى به غايت حسن و نهايت جمال ديدم . شيطان وسوسه آغاز كرد و بر آن دختر آويختم و با خود گفتم : در همچو مكان از مثل همچو دخترى نمىتوان گذشت . چون آن زن پير اين واقعه را بديد و اين اراده را فهميد گفت : اى مرد ! آنچه از جامه و زيور از ما گرفتى تو را حلال باشد و دست خود را از اين دختر بدار و او را رسوا مكن ؛ زيرا من خاله اين دختر هستم و اين دختر يتيم و بىپدر و مادر است و شب آينده زفاف او است و به خانهء شوهر خود مىرود و با من گفت : اى خاله ! شب آينده شب زفاف من است و بايد به خانهء شوهر و پسر عمّ خود بروم و مىترسم كه او مرا مانع گردد از آنكه به زيارت مولاى خود امير المؤمنين عليه السّلام بروم و چون امشب شب جمعه بود خواستم آرزوى او را برآورم . تو را به خدا و به آن بزرگوار قسم مىدهم كه دست از او بدار و مهر حرمت او را مشكن و پرده او را پاره مكن و او را در ميان قوم خود رسوا مكن . هرقدر از اين‌گونه سخنان گفت ، در من اثر نكرد و فايده‌اى نداد . پس او را از خود دور كردم و باز بر دختر درآويختم و آن دختر به خالهء خود تضرّع و استغاثه مىنمود و خاله به من مىچسبيد و چون دختر فرصت مىديد ، به بند زيرجامه‌اى خود گره مىزد و به غير از زيرجامه در بدن آن دو عورت ، چيزى نگذاشته بودم . چندى زدوخورد كرديم . آخر الامر آن زن را از خود دور كرده آن دختر را گرفتم و بر سينهء او نشستم و دو دست او را بر يك دست خود گرفتم و دست ديگر را به سوى زيرجامهء او كشيدم و گره‌هاى بند آن را يك‌يك مىگشودم و آن دختر مانند صيد بين يدى الصياد و ماهى در شبكه اضطراب مىكرد . چون از عالم خلق منقطع گرديد او از خود [ صدا ] به « المستغاث بك يا اللّه ادركني يا أبا الغوث يا أمير المؤمنين » برآورد . راوى گويد : به‌خدا قسم كه هنوز كلام آن دختر تمام نشده بود كه صداى سم اسبى از پشت سر خود شنيدم . با خود گفتم : باك ندارم زيرا او يك سوار بيش نيست و من از او شجاع‌تر هستم ، چرا كه در قوّت سرآمد اهل عصر خود بودم و از مردان بسيار انديشه