تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠
آن بهشت كه فائز به آن گرديدى و به آن جهنم كه از آن خلاص شدى . پس در جهنم را از طرف پاى من مسدود نمود و در جنّت را كه در طرف سر من بود باقى گذارد كه از آن نسيم بهشت مرا بگيرد و نعمت آن برسد و قبر مرا به قدر مدّ بصر ، وسيع نمود و برفت . پس اين است يا سلمان حال و حديث من و آن شدايد اهوال را كه ديده‌ام و خدا را گواه مىگيرم كه تلخى مردن در حلق من تا روز قيامت باقى خواهد ماند . « فراقب اللّه أيها السائل خوفا من وقفة المسائل » ؛ بترس اى سؤال‌كننده از وقوف در موقف سؤال . اين بگفت و ساكت گرديد . " اصبغ بن نباته " گويد : سلمان رحمه اللّه چون اين بشنيد به همراهان خود گفت : مرا بر زمين گذاريد . پس او را به زمين نهاديم . پس گفت : مرا بنشانيد . او را نشانيديم . پس به سمت آسمان نگريست و گفت : « يا من بيده ملكوت كل شيء و اليه ترجعون و هو يجير و لا يجار عليه ، بك آمنت و لنبيك صلّى اللّه عليه و آله اتبعت و بكتابك صدّقت ، و قد اتاني ما وعدتني يا من لا يخلف الميعاد اقبضني الى رحمتك ، و انزلني دار كرامتك . فأنا أشهد أن لا إله الّا اللّه وحده لا شريك له و اشهد أن محمدا عبده و رسوله » . پس چون شهادت خود را تمام كرد جان خود را به جان آفرين تسليم نمود و به جوار رحمت خدا شتافت . رضى اللّه عنه . اصبغ گويد : ما در خيال تدبير امر او فرورفتيم . ناگاه مردى را ديديم كه بر استر اشهب سوار و نقابدار بر ما ظاهر و آشكار گرديد و بر ما سلام كرد و فرمود : يا اصبغ ! در امر سلمان جد و جهد نماييد . دانستيم كه آن بزرگوار حيدر كرار عليه السّلام است . پس ما مشغول كار او شديم و خواستيم كه از براى او تحصيل كافور نماييم . فرمود : بياييد كه با من هست آنچه مىخواهيد . پس آب و تخته حاضر كرديم و او را به دست خود غسل داد و كفن [ كرد ] و بر او نماز كرديم و او را دفن نموديم و آن بزرگوار او را در لحد خوابانيد و چون از دفن او فارغ گرديد و ارادهء انصراف نمود من به دامن او چسبيدم و از او پرسيدم : يا امير المؤمنين ! وفات سلمان را از كجا دانستى و چگونه به اين زودى تشريف آوردى ؟ پس آن بزرگوار به سوى من نگريست و فرمود : يا " اصبغ " ، با خدا عهد نما مادام كه من در دار دنيا هستم آن را به كسى نگويى . عرض كردم : يا امير المؤمنين ، من بعد از تو مىمانم ؟ فرمود : آرى ، عمر تو طولانى شود . عرض كردم : عهد نمودم به آنكه در حيات تو به كسى اين راز را نگويم . فرمود : يا اصبغ ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا به اين خبر داد ؛ زيرا در همين ساعت در كوفه نماز كردم