اسماء مىگويد : من از كلام او تعجب كردم ؛ زيرا او را مىديدم كه در اين سخن الحاح و اصرارى دارد و اين كلام را از روى حقيقت و واقع مىگويد و اگر آلتى كشنده بيابد خود را هلاك مىنمايد . لهذا از او پرسيدم : اين چه حالت است كه در تو مشاهده مىكنم مگرچه روى داده ؟ گفت : اى اسماء ، دلم آتش گرفته و جگرم نزديك است پاره شود ؛ زيرا نمىدانم سبب چه بود كه امروز رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا به عتاب و خطاب خود مخصوص نمود .
گفتم : تو را به خدا قسم مىدهم بگو ببينم كه آن خطاب و عتاب را چه باعث شد ؟ پس واقعهء اژدها را از اول تا آخر ذكر نمود و باز اصرار در احضار شمشير يا خنجر داشت . گفتم :
اگر خود را به دست خود بكشى مخلّد در آتش مىشوى . گفت : آرى ، و اللّه مىخواهم خود را بكشم و هميشه در آتش باشم و بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نمانم تا آنكه به سبب مخالفت وصى و برادر او على بن ابى طالب عليهما السّلام از اصحاب تابوت گردم .
به او گفتم : تو الحمد للّه صاحب عقل و بصيرت هستى و زياده از ديگران درك صحبت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را كردهاى و پيش از همهكس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در خصوص برادر و پسر عم و شوهر دختر و پدر دو پسر او شنيدهاى و در مواضع بسيار آن بزرگوار به امر خداوند از اصحاب كبار ، عهد و ميثاق شديد و اكيد در باب ولايت و خلافت و امامت آن حضرت گرفته ، و از جانب خدا شما را امر كرده كه با لقب امير المؤمنين عليه السّلام بر او سلام كنيد .
پس چگونه مىشود كه شخص عاقل [ و ] بصير بعد از همهء اين امور مخالفت نمايد . پس بايد بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به آن كشتى نجات تمسك كنى تا آنكه هلاك نگردى .
چون اين مواعظ بليغه را از من شنيد متسلى گرديد و از مطالبه خنجر و شمشير دست كشيد و من چنان گمان كردم كه پيرامون مخالفت آن حضرت ديگر نخواهد گرديد تا آنكه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله رحلت نمود و كردند آنچه كردند و مكرر او را متذكّر به قصهء اژدها كردم و اعتنايى ننمود و روى خود را از من برگردانيد و اعراض نمود تا آنكه قضا و قدر خدا در حقّ ايشان جارى گرديد و صدق كلام رسول صلّى اللّه عليه و آله در حقّ ايشان ظاهر شد » « 1 » .
هامش
( 1 ) . إكسير العبادات فى اسرار الشهادات ، ج 1 ، در آخر جلد اول در ضمن مستدركات مقدمه هشتم تذييل سوم ص 15 - 18 .