بالاخره پس از اصرار و انكار رفتند و از براى توشهء راه خريدارى كردند و مرا به اصرار به راه داشتند و بيرون آمده با ايشان روانه شديم و چون وقت رفتن تنگ شده و فرداى آن روز ، روز زيارت بود صبح را بيرون رفتيم كه ظهر را در كاروانسراى " شور " بخوابيم و شب را به كربلا برسيم . پس با همراهان كه دو نفر بودند روانه شده وارد كاروانسرا گرديديم در وقتى كه زوّار شب صبح بار كرده بودند ، و چون شب زيارتى بود و از زوّار كسى نبود و چونكه آن اوقات كاروانسرا مخروبه بود و هوا هم گرم بود و خانوارى هم در كاروانسرا نبود كسى نمىماند . بهعلاوه آنكه كاروانسرا هم از خوف طرّاران [ - دزدان ] عرب مأمون نبود بلكه گاه گاه در داخل كاروانسرا مردم را برهنه مىكردند . و اگر احيانا از طلاب و مجاورين وارد مىشدند و استعدادى نداشتند از خوف عرب اسباب و لباس خود را در زير جله و زباله مستور مىكردند ، و ما بعد از ورود چون اسباب قابلى نداشتيم در داخله طويله صفه بزرگ مسقفى بود [ كه ] در آن منزل كرديم و پس از صرف غذا خوابيديم .
اتفاقا من از همراهان زودتر بيدار شدم و ابريق را برداشته از براى وضوء [ آماده ] گرديدم .
آنگاه بيرون آمدم و بعد از مقدّمات وضوء بر صفّهاى كه در وسط كاروانسرا بود بالا رفتم و بر لت [ - كنار ] آن صفه رو به در كاروانسرا نشسته مشغول وضو [ بودم ] . در اثناى وضو مشغول مسح پاها بودم كه شخصى را ديدم در زىّ لباس اعراب پياده از در كاروانسرا داخل گرديد و با سرعت تمام نزد من آمد كه گمان آن كردم كه او از اعراب بيابان است و ارادهء آن كرده كه مرا برهنه كند ؛ لكن چون چيز قابلى با خود نداشتم چندان خوف نكردم و مسح پا را تمام نمودم . چون نزديك آمد متوجه من گرديد و گفت : " ملّا عبد الحميد قزوينى " تو هستى ؟
چون بدون سابقهء آشنايى نام مرا ذكر نمود تعجب كردم و گفتم : آرى ، منم آنكه گويى .
گفت : تويى كه مىگفتى كه من به اين ذلّت و خوارى ديگر به كربلا نمىروم مگر آنكه به طريق عزّت متمكن و قادر شوم ؟ قدرى تأمل كردم كه اين شخص اين واقعه را از كجا دانست باز در جواب گفتم : آرى . گفت : اينك آماده شو كه مولاى تو ابو الفضل العباس و آقاى تو على بن الحسين عليهما السّلام به استقبال تو آمدهاند كه قدر خود را بدانى و به اعتبارات بىاعتبار دنيا افسرده و مهموم نگردى .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 685
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٦٨٥