پس فضّهء خادمه نزد زينب صدّيقه آمده عرض كرد : اى خاتون من ! اين اطفال از جوع و جزع تلف مىشوند . زينب فرمود : تدبير چيست و چه بايد كرد ؟ عرض كرد : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا به سه دعاى مستجاب وعده داده و يكى از آنها باقيمانده پس مرا اذن بدهيد كه آن دعا را طلب فرج از براى اطفال قرار بدهم . زينب او را اذن و رخصت داد . پس فضه به گوشهاى كه در آن تل كوچكى بود برفت و دو ركعت نماز حاجت بهجا آورد و دعا كرد و در اثناى دعاى خود قدح بزرگى را مشاهده نمود كه از آسمان نزول كرد كه پر بود آن قدح از گوشت و آب گوشت و دو قرص نان بر سر آن نهاده شده و بوى مشك و عنبر و زعفران از آن ظاهر و نمايان بود . پس جناب زين العابدين عليه السّلام و عيال و اطفال از آن قدح و دو قرص تعشى نمودند و از آنها چيزى ناقص نگرديد . پس آن را ضبط نمودند و عند الحاجه از آن تغذى مىنمودند و بر وضع اول باقى بود تا ورود كوفه و خروج به سوى شام و توقف در آن و رجوع به مدينه . پس از ورود آن قدح كماكان به آسمان برگشت و من اين نعمت الهيه و مائدهء سمائيه را تا آن زمان مشاهده مىنمودم .
پس زعفر گفت : اين بود حكايت و قصهء من . قسم به خداوند كه جدا نشدم خود و اصحابم از اهل بيت عليهم السّلام ، از زمان ورود كربلا تا ورود مدينه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و در باب ايشان خلاف و تقصيرى ننمودم . پس مرا ديگر ملامت و مذمت نبايد كرد . اين بگفت و از نظر برفت و آن مرد از عمل خود نادم و پشيمان گرديد » « 1 » .
مؤلف گويد كه : نظير اين ، مكاشفهء " دعبل خزاعى " است كه " شيخ طريحى " در كتاب " منتخب " از ثقات از " ابى محمّد كوفى " نقل كرده كه « دعبل خزاعى گفت : چون از شهر مرو از خدمت حضرت رضا عليه السّلام برگشتم وارد شهر رى شدم . در يك شب از شبها در منزل خود تنها نشسته بودم و قصيدهء تائيه خود را اصلاح مىكردم . تا آنكه بعض شبها برفت . ناگاه آواز دق الباب بلند شد . پرسيدم كوبندهء در كيست ؟ گفت : شخصى از برادران تو . پس به نزديك در دويدم . گشودم . شخصى داخل گرديد كه از مشاهدهء او بدنم بلرزيد و نفسم مقطوع گرديد . پس در گوشهاى نشست و به سوى من نگريست و گفت : خوف مكن . من
هامش
( 1 ) . إكسير العبادات فى اسرار الشهادات ، ج 2 ، ص 631 - 634 ، مجلس دوازدهم .