تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 670

مساهمون:

ص٦٧٠
ناگاه در اثناى راه جوانى جليل و جميل را با آثار بزرگى و مهابت و صباحت - كه نور جمال عديم المثال او آفاق را پر كرده - ملاقات نمود كه از آن مرد صالح پرسيد : كجا مىروى و اين پسر را چرا مىبرى ؟ گفت : ارادهء فلان شهر دارم كه اين غلام را بفروشم . گفت : به چند ارادهء فروختن او را دارى ؟ گفت : به فلان قيمت . گفت : همانا من او را خريدم و از آن قيمت امتناعى ندارم . پس زر را از كيسه يا بغل بيرون آورده تسليم آن مرد صالح نمود ؛ چون آن مرد قبض ثمن نمود غلام را به او تسليم كرده به زودى مراجعت نمود وارد خانه گرديد و واقعه را از براى زوجهء خود حكايت مىنمود و بر دريافت اين نعمت و توفيق اقامهء مجلس مصيبت حمد و ثناى حضرت احديت بجا مىآوردند . ناگاه پسر را ديدند كه بر ايشان داخل گرديد . به گمان آنكه آن پسر از آقاى خود گريخته يا آنكه آن خريدار از معاملهء خود نادم گرديده يا آنكه آن پسر را آزاد دانسته [ و ] از براى اخذ ثمن او را برگردانيده ، افسرده‌خاطر شدند و از آن پسر از سبب عود [ - برگشتن ] پرسيدند . جواب به پدر خود داد كه : چون تو ثمن را اخذ نموده برگشتى و از نظر من غايب شدى ، گريه گلوى مرا فشرده و اشك از چشمم به الم مفارقت تو بىخود [ - بىاختيار ] جارى گرديد . پس آن جوان از سبب گريهء من پرسيد . گفتم : از براى مفارقت مولا و آقاى خود گريه كردم زيرا كه بر من مشفق و مهربان بود و نيكى و احسان مىنمود . آن جوان گفت : نه چنين است كه تو عبد او و او آقاى تو باشد ؛ بلكه او تو را پدر و تو او را فرزند و پسر هستى . من هر دو را خوب مىشناسم . گفتم : پس بفرما كه تو كيستى اى آقا و مولاى ما ؟ فرمود : من همانم كه تو را پدرت از براى اقامهء عزاى او ، در اين مقام درآورد . منم غريب ، منم شهيد ، منم عطشان ، منم عريان ، منم عزيز زهرا عليها السّلام ، منم حسين عليها السّلام ، شهيد كربلا . گريه مكن ، من تو را به زودى به پدر و مادرت برمىگردانم . چون ايشان را ديدى بگو : مهموم نباشند ؛ زيرا حاكم و والى به زودى اموال شما را رد خواهد نمود و به‌علاوه هم احسان خواهد كرد و بر آنها خواهد افزود . پس مرا امر به پوشيدن چشم نمود . چون گشودم خود را در باب خانه خود ديدم . چون والدين اين شنيدند شادان و خندان گرديدند . ناگاه صداى حلقهء در خانه بلند گرديد . چون بيرون رفتند ملازم والى را در باب ديدند كه والى مرد صالح را احضار نموده .