پس بر والى داخل شده . [ والى ] تعظيم نموده [ و ] از او عذرخواه گرديد و طلب عفو نمود و جميع اموال او را رد كرد و هرچه تلف شده بود عوض و قيمت داد و تدارك نمود و او را مأمور به اقامهء عزاى عزيز زهرا عليها السّلام نمود و بر وجه استمرار سالى ده هزار درهم در حقّ او مقرر فرمود و او را بشارت داد به آنكه خود و عيال و اولاد و اقارب او شيعه گرديدهاند ؛ زيرا كه امام مظلوم عليه السّلام را در خواب ديده بود كه از او مؤاخذه نمود كه چرا كسىكه اقامهء عزاى من كرده اذيّت و آزار كردى و اموال او را گرفتى ؟ ! البته بايد بهزودى اموال و املاك او را رد كنى و از او عذرخواهى و طلب عفو نمايى و الّا زمين را امر فرمايم كه تو را با اموال تو فروبرد .
بعد از آن والى گفت : من از خداوند طلب مغفرت مىكنم و توبه كردم و حمد مىكنم خداوند را كه به بركت آن بزرگوار مرا هدايت فرمود و از تو هم چشم عفو و گذشت دارم .
پس آن مرد صالح از والى عفو نمود و اموال خود را قبض كرده به منزل خود برگشت و اين واقعه در آن بلد معروف و مشهور گرديد » « 1 » .
واقعهء پنجم [ واقعهاى است كه روايت كرده آن را فاضل دربندى در كتاب اسرار از شعبى از ثقفى از بجلى ]
واقعهاى است كه روايت كرده آن را " فاضل دربندى " در كتاب " اسرار " از " شعبى " از " ثقفى " از " بجلى " كه گفت : « حج بيت اللّه كردم و در اثناى طواف مردى را ديدم كه مىگويد :
« اللّهم إنّي أعوذ بك من القوم الظالمين » . چون اين كلام را از او شنيدم خود را به او رسانيدم و سبب اين كلام را از او پرسيدم ؟
آن مرد دست مرا بگرفت و با خود به شعبى از شعاب مكه برد . در حالتى كه دست مرا به دست خود داشت پس نشسته و نشستم . پس گفت : اين شعب كيست ؟ گفتم : شعب على بن ابى طالب عليه السّلام است . گفت : من نمىتوانم در شعب كسى بنشينم كه بر او كارى كرده باشم كه او را از آن خوش نيايد ! گفتم : آن چهكار بوده ؟ برخاست به كنارى رفت . پس گفت :
بدانكه من از آن چهل نفر هستم كه در شام موكل به حفظ سر حسين عليه السّلام بوديم و قرار ما آن بود كه در شب آن سر مطهر را در صندوق گذاشته قفل مىنموديم . پس آن صندوق را در حجره گذاشته و نزد آن مىخوابيديم .
هامش
( 1 ) . إكسير العبادات فى اسرار الشهادات ، ج 2 ، ص 446 - 449 ، مجلس دهم .