غريبه ديگر چيزى نديدم مگر آنكه عباى خود را پر از گندم ديدم . پس آن را بر پشت خود گرفته روانه به خانه و منزل خود در شهر نجف شدم و آن گندم را در محلى ضبط نموده مدتها از آن طحن و طبخ مىنموديم و كماكان بر مقدار خود باقى بود تا آنكه سرّ آن شايع و امر آن فاش گرديد . ديگر از آن چيزى نديدم .
بعد از آن ، فاضل مذكور مىگويد كه : شيخ جواد مزبور از والد ماجد خود نقل كرده كه آن شخص اهوازى يا حويزاوى از جمله علماى اعلام يا سادات عظام نبود بلكه مردى بود از عوام شيعه كه محبت شديد و موالات اكيدى با اهل بيت نبوت عليهم السّلام داشت ، و مردى بود كاسب كه در كسب خود از وجه حلال اهتمام مىنمود و زايد از معيشت سال خود را صرف خيرات و مبرات و تعزيه جناب خامس آل عبا سيد الشهداء عليه السّلام مىنمود ، و در ايام عاشورا به اطعام حاضرين مجلس مصيبت و باكين و انفاق بر قرّاء تعزيه و احسان به ايشان ، و معاشرت مىنمود خدمات اهل آن مجلس را از آب دادن و قهوه و قليان و كفش برداشتن و شربت دادن و نحو آن هنيئا له ثم هنيئا له » « 1 » .
واقعهء سوم [ ايضا از ابن نجف تبريزى ]
واقعهاى است كه نيز فاضل مذكور در كتاب مزبور حكايت كرده آن را از شيخ جواد سابق الذكر از والد ماجد خود شيخ حسين مذكور كه او گفت : « در زمان ما مردى نصرانى در بصره بود كه صاحب اموال بسيار و ثروت بدون اندازه و شمار بود . بهطورى كه احدى از تجار و اهل ثروت عراقين - بصره و بغداد - كسى را به او تحاذى و همسرى نبود . اتفاقا از براى او عزم مهاجرت از بصره و وقوف به بغداد اتفاق افتاد . جميع مايملك منقول و غير منقول خود را نقد و نقل كرده در كشتى گذاشت و بر آن نشست متوجه به سمت بغداد گرديد .
پس چون كشتى بر روى آب شط روان شد و سه روز يا زياده بر آن بگذشت از جانب بيابان جماعتى از اعراب برخوردند و كشتى را گرفته و جمع آنچه در آن بود به يغما و تاراج بردند و كسانى را كه در كشتى بودند كشتند و آن شخص نصرانى را هم آنقدر ضربت زدند كه او را كشته گمان كردند و رفتند ، و چون شب داخل شد شخصى از اهل جماعاتى
هامش
( 1 ) . إكسير العبادات فى اسرار الشهادات ، ج 1 ، ص 173 - 176 ، المقدمة السادسة .