چون پدر يا مادرم آن حالت ديد و از سبب پرسيد و مطلع گرديد به من گفت :
مىخواهى از براى آنها قوتى ببرى ؟ گفتم : آرى . گفت : در آن موضع برو - و اشاره به قبهاى نمود - در آنجا برنج هست هرقدر خواسته باشى با خود ببر . چون اين شنيدم شاد شدم و داخل آن قبه شده عباى خود را پر كرده مانند حمالهاى نجف بر پشت گذاشته بيرون آمدم . لكن ندانستم كه از كجا بروم . اشاره به روزنهاى نمود . چون داخل آن روزنه شدم خود را در همان مكان نخستين كه محوطهاى بود تاريك و ظلمانى ديدم . پس روزنه ديگر به نظر آمد كه روشنى آن از خارج به داخل مىنمود . چون از آن عبور نمودم خود را در آن اول مكانى ديدم كه آن جماعت و جنازه را در آن ملاقات كردم و آن افسار را به من دادند . پس خود را در آن مكان از وادى السلام ايستاده ديدم و آن عباى پر از برنج را بر پشت خود گرفته با آن حالت روانه منزل خود گرديدم .
چون وارد شدم اطفال و عيال از مشاهدهء آن حال مسرور شدند و گفتند : از كجا اين را به دست آوردى ؟ گفتم : خداوند رزّاق است و بندگان خاص هم دارد . پس ، از آن طبخ كرده و صرف مىنمودند و مدّت زمانى به سبب آمادگى رزق آسوده بوديم . تا آنكه روزى زوجه من مذكور نمود كه من از حالت اين برنج تعجب دارم زيرا آنروز كه آن را آوردى در فلان ظرف كردم و از آن زمان الى الآن از آن طبخ مىكنيم و نقصانى در آن نديدهام و سبب آن را نفهميدهام . چون من اين شنيدم تبسم نمودم . از تبسم من آن زن دانست كه در آن سرّى مىباشد . اصرار در كشف و ابراز آن را از من نمود . لابد [ - ناچار ] شرح واقعه را به او باز گفتم . ديگربار كه برفت از آن بردارد از آن نديد و مأيوس برگرديد » .
مؤلف گويد : آخوند ملّا على مذكور - راوى اين خبر - اگرچه مردى فاضل و عادل و معروف و معتبر بود و در قصبه سنجان كزاز امام جماعت و واعظ ناصح اهل آن ولايت بود و حقير هم حاشيه ملّا عبد اللّه و مختصر تلخيص را نزد او درس خوانده بودم و وثوق تام به او داشتم ؛ لكن به سبب بعد و غرابت اين واقعه بعد از آنكه آن را در اواخر عشره سادسه بعد از هزار و دويست از تاريخ هجرى گذشته در عراق از او شنيدم ، اراده آن كردم كه اين واقعه را از حاج ملّا محمّد مذكور كه استاد آخوند ملّا على و از اساتيد حقير در اصول بود بلا واسطه بشنوم و حاج محمّد مذكور در آنوقت در تهران بود . حقير را مسافرت به
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 660
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٦٦٠