آذربايجان اتفاق افتاد و در سال هزار و دويست و هفتاد هجرى از براى زيارت حضرت رضا عليه السّلام به خراسان رفتم و در وقت مراجعت در منزل لاسجرد - كه از توابع سمنان است - مسموع گرديد كه حاجى مذكور به مشهد رضا عليه السّلام مىرود و در باغى از باغات آن قريه منزل دارد ، كه از آنجا تا كاروانسرا - كه منزل ما بود - مسافتى واقع بود . با اين حال ارادهء ملاقات او از براى نقل اين حكايت كردم ، لكن مانعى از آن اتفاق افتاد كه نرفتم . بعد هم چون حقير با عيال به ارادهء مجاورت به نجف اشرف هجرت كردم و ايشان بعد از مراجعت از مشهد به عراق اقامت نمودند توفيق ملاقات اتفاق نيفتاد ؛ لكن در صحت اين روايت و وجود عدالت در رواة سند آن - بلكه وجود مرتبه فوق آن - در اكثر آنها اشكالى نيست .
واقعهء دوم [ از ابن نجف تبريزى از شخصى از صلحاى نجف ]
واقعهاى است كه روايت كرده آنرا " فاضل دربندى " در كتاب " اسرار الشهادة " از شيخ اجل ، تقى صالح " شيخ جواد نجفى " رحمه اللّه از والد ماجد ، فاضل كامل ، عالم عادل خود " شيخ حسين " معروف به " ابن نجف تبريزى " كه از اجلهء اصحاب به بحر العلوم بود [ و ] معروف به مقامات و كرامات ، كه او نقل كرد از شخصى از صلحاى نجف اشرف كه او گفت : من در وقتى كه قريب به مغرب بود در وادى السلام بودم و ارادهء آن داشتم كه داخل نجف شوم .
ناگاه ديدم كه جماعتى بر اسبهاى خوب سواره مىآيند و در پيش روى ايشان سوارى بود در نهايت حسن جمال و جلال كه بر اسبى عربى نجيب سوار بود . چون به من رسيدند و نظر كردم ، يكى از ايشان را " سيد صادق فهّام " كه از اكابر علماى آن زمان بود دانستم و ديگرى را " شيخ محسن " برادر " شيخ جعفر " معروف ، گمان كردم . پس نزديك رفته بر آن دو نفر سلام كردم و نام ايشان را ذكر نمودم . ايشان جواب سلام مرا دادند و گفتند كه : يا فلان ، ما آندو نفرى كه نام آنها را ذكر نمودى نيستيم بلكه ما و اين جماعت از ملائك هستيم ، مگر آن يك نفر سوار كه در جلو ما مىرود . زيراكه او روح مردى است صالح از اهل اهواز يا حويزه كه مأموريم به استقبال او و همراهى او تا اين مكان . تو هم با ما بيا . پس چون من با ايشان روانه شدم و قدرى راه با ايشان رفتم ناگاه خود را در مكانى فسيح و وسيع ديدم كه [ از ] آن خوشهواتر و وسيعفضاتر نديدم .