پس آن ملائكه از اسبهاى خود پياده شدند و يكى از ايشان جلو آن شخص اهوازى يا حويزاوى را گرفته ، پياده كرد او را در مكانى كه آن را به فرشهاى ملوكانه نفيسه مفروش كرده بودند . در بالاى آن ، فرشهايى از حرير و سندس و استبرق گوناگون بهشتى انداخته بودند . در بالاى آنها توشكهاى مختلفه و نمارق مصفوفه و زرابى مبثوثه و پشتىها و مخدههاى متعدده گذاشته بودند و آن مجلس را به انواع طيب و اقسام عطريات ، از مشك و كافور و عبير و عنبر و نحو آنها خوشبو و معطر نموده بودند و مجمرهاى عود و غير آن در آن چيده بوده و در اطراف آن مجلس مشعلها برپا شد و قنديلها و چهلچراغها در سقف آن آويخته شده و اقسام مزيّنات و انواع مفرحات كه مجالس و محافل را شايد و بايد ، در آنجا به كار برده بودند .
پس روح آن مرد اهوازى يا حويزاوى را با نهايت اعزاز و اكرام در صدر آن مجلس نشانيده ، مرحبا گفتند و به انواع تحيات و تهنيات او را سرافراز نمودند . پس خوانى ملوكانه مشتمل بر انواع ميوهجات لطيفه حاضر كرده و سفرهء شاهانه پهن كردند . پس آن شخص شروع در اكل نمود و مرا هم بر آن امر فرمود و اكل نمودم . پس به سوى من نظر افكنده و گفت كه : اى مرد صالح ، چه مىبينى ؟ گفتم : درجهء بلند و عطايى عظيم از خداوند كريم در حق تو مشاهده مىنمايم . گفت : آيا مىدانى كه باعث انكشاف اين امر از براى تو چه بود كه اين امور غريبه و اوضاع عجيبه را مشاهده كردى با آنكه عادت بر ابراز اين راز ، جارى نگرديده ؟ گفتم : نمىدانم ، باعث چه بوده ! گفت : باعث بر اين ، آن است كه پدر تو از من مقدار دو من گندم طلبكار بود و چون خدا مىخواست كه درجهء مرا بلند كند و نعمت خود را بر من تمام نمايد به طورى كه از آن چيزى باقى نماند ، روح مرا در اين نشئه به تو نمود تا آنكه برائت ذمه از حق تو حاصل كنم به آنكه مرا برىء الذمه نمايى يا آنكه حق خود را از من اخذ و قبض نمايى . هريك از ايندو امر را كه بخواهى ، اختيار كنى .
چون اين كلام را از او شنيدم گفتم : بلكه من حق خود را مىخواهم . چون اين بگفتم يكى از آن ملائكه گفت : عباى خود را پهن كن . من عبا را پهن كردم و چنان گمان كردم كه او از طرف ديگر گندم در عباى من مىريزد . تا آنكه گفت عباى خود را جمع كن كه حقّت به تو رسيد . چون آن را جمع كردم و ديگربار نظر نمودم از آن جماعت و آن نشانه و اوضاع
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 662
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٦٦٢