فاتر ، هوايى مفرّح در غايت اعتدال و در نظارت و نظافت بدون عديل و مثال . اتفاقا باغى وسيع و قصرى رفيع بهنظر آورده متوجه به سوى آن شده . كرباسى مشاهده كردم كه به غير از معمار ازل تا ابد كسى را نشايد كه از عهدهء معمارى يا بنايى آن برآيد . چون داخل باغ شدم از اشجار مثمره و غير مثمره و گلهاى گوناگون و رياحين و خضراويات خارج از اندازه و فزون و آبهاى جارى و خيابانهاى وسيع و غير آنرا بهطورى ديدم كه در بيان نيايد .
گويا اول روز بهارى است كه مرغان بر اشجار آن در نغمات و الحان ، و قطرات شبنم از اوراق رياحين و اشجار روان و چكان ، خيابانى را داخل شده ، و به سمت داخل آن باغ روان گرديدم ، و قصرى را بهنظر آورده به سوى آن شتافته . چون از ايوان قصر بالا رفته نظر به داخل قصر انداخته . جوانى را در زىّ سلاطين بر كرسى مرصّع و زرين نشسته ديدم .
چون چشمش بر من افتاد بر من سبقت به سلام كرده از جاى خود به تعظيم من برخواست و باكمال ادب آواز داد كه : جناب " آخوند ملّا مهدى " بفرماييد !
چون اين ديدم مسرور گرديده داخل شدم . دست مرا بگرفت و بر پهلوى خود بنشانيد .
هرقدر در شمايل او نظر كردم او را نشناختم . با آنكه با من آشناوار سلوك نمود و گويا آن جوان از ضمير من خبردار شد و به من گفت : مىدانم مرا نمىشناسى . منم صاحب آن جنازهاى كه بر آن حيوان بار بود كه افسار آن را به تو دادند . فلان نام دارم و اهل فلان شهرم و آن سه نفر هم ، آن كسان كه تو گمان كردى نبودند . بلكه از ملائك نقاله بودند كه به نقل جنازه من مأمور شدند كه از بلد خود نقل به اينجا - كه وادى السلام و بهشت برزخى مىباشد - نمودند .
چون اين شنيدم حقيقت امر بر من آشكار شد . خود را مايل به تفرّج و تماشا ديدم و هيچ حزن و غصه در خود نديدم . پس برخواسته از نزد آن جوان بيرون آمدم و در ميان آن باغ گردش مىكردم . ناگاه باغ ديگرم بهنظر آمد و به سمت آن باغ رفتم و داخل شده .
متعجبانه سير مىنمودم و بر اوضاع بديعه و قصور رفيعه آن نظر مىكردم . ناگاه جمعى را به نظر آورده . چون نزديك شده و مرا ديدند با سرور مرا استقبال كردند . پدرم و مادرم و بعض ارحام ديگر بودند . باشادى مرا در ميان گرفتند و از جملهء ارحام احوال پرسيدند تا آنكه سخن به اطفال و عيال خودم رسيد . ملتفت پريشانى و گرسنگى آنها شدم . مهموم گرديدم .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 659
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٦٥٩