پس از آداب زيارت و سلام بر اهل قبور ، برگشتم . ناگاه چشمم به سوارى افتاد كه از سمت كربلا و شارع عام - كه معبر زوّار است ، از وسط وادى السلام عبور مىشود و به نجف منتهى مىگردد - [ در حركت بود ] . چون اندك تأمل كردم و آن سوار نزديك شد ، جنازهاى را ديدم بر حيوانى بار شده و شخصى افسار آن حيوان را دارد و دو نفر ديگر بر يمين و يسار آن جنازه مىآيند . چون نزديكتر شدند ديدم آن شخص قائد و آنكه بر يسار است دو نفر از رفقاى من و حاضرين درس استادند و آن شخص كه يمين است خود استاد است . چون اين واقعه را ديدم گمان آن كردم كه جنازه را از ولايت عجم آوردهاند و در خصوص آن به استاد سفارشى نوشته شده يا آنكه با او آشنايى داشته . لهذا از براى احترام با آندو نفر استقبال كردهاند . پس من به مراعات احترام استاد پيش رفتم و بر استاد سلام كردم . جواب گفت . لكن زياده بر آن ملاطفت و مهربانى و پرسش حال - چنان كه رسم سابق او بود - ننمود . بسيار دلتنگ شدم و چنان گمان كردم كه چون سه روز است كه به مجلس درس او نرفتهام گمان اعراض كرده و از من رنجيده است .
پس به نزد آن قائد و جلودار رفتم و به او گفتم كه : استاد چرا به من التفات نفرمود ؟ اگر به جهت ترك درس است آن بر وجه اعراض نبوده بلكه گرسنگى و پريشانى عيال باعث بر آن شده . چون آن شخص اين سخن بشنيد تبسّم نمود و گفت : آن شخص استاد تو نيست و من هم آن نيستم كه تو گمان دارى . اين افسار را بگير تا آنكه حقيقت اين امر بر تو واضح و آشكار شود . پس افسار آن حيوان را به دست من داد . چون آن را گرفتم گويا مرا انقلاب حالى عارض شد و آن عرصه و وادى به نظر من تاريك و ظلمانى گرديد . مشوّش گرديدم و آن افسار را در دست خود نديدم بلكه از آن حيوان و همراهان هم اثرى ديده نشد . گمان خواب و بيخودى را هم به امتحانات منافيه از خود رفع كردم و خود را بيدار و جميع مشاعر و حواس خود را در كار ديدم و چون اطراف خود را نظر و تأمّل كردم خود را در محوطهء مدور برج مانند ، ايستاده ديدم . در مقام تدبير چاره و مناص برآمده روزنهاى كه روشنى آن از خارج به داخل نمايان بود به چشم آورده از آن محوطه داخل روزنه شدم .
ملكى وسيع و عرصهاى منيع مشاهده نمودم كه لسان بيان از وصف الحال آن ملك عاجز و قاصر ، و طاير خيال از عروج به كنگرههاى پست بناهاى عاليه و قصور رفيعه آن
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 658
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٦٥٨