كشيد و فرمود كه : قائم عليه السّلام ظهور نمىكند تا وقتىكه اطفال سلطنت كنند و حقوق خدا ضايع شود و با قرآن غنا كنند ، و پادشاهان بنى عباس - كه كور و مشتبه و تيرانداز هستند از كمانها بر روهاى كسانىكه مانند سپرند - كشته شوند ، و شهر بصره خراب گردد . در آن وقت قائمى كه از اولاد حسين عليه السّلام باشد خروج كند » « 1 » .
و در حديث " معراج " به روايت " ابن عباس " وارد است كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود كه : « خدا فرموده بعد از كلامى طويل در فضل امير المؤمنين عليه السّلام كه : به تو عطا كردم اين را كه يازده نفر مهدى از صلب وى [ يعنى على عليه السّلام ] بيرون آورم كه همه ايشان از ذريهء تو از بكر بتول يعنى فاطمه عليها السّلام باشند و آخر آن يازده نفر كسى باشد كه عيسى بن مريم عليه السّلام در پشت سرش نماز كند و زمين را پر از عدل نمايد ؛ چنان كه پر از ظلم و جور شده باشد و به او مردم را از هلاكت نجات دهم و به او ايشان را هدايت كنم و كور را بينا و مريض را شفا بخشم .
عرض كردم كه : اى پروردگار من ! اين امر چهوقت واقع شود ؟ فرمود : وقتىكه علم از ميان مردم برود و جهل ظاهر گردد و قاريان قرآن بسيار و عمل كمياب شود و قتل بسيار گردد و فقيهان هدايتكننده ، كم و فقهاى گمراهكننده بسيار شوند و شاعران زياد گردند و مردم قبرهاى خود را مساجد خود قرار دهند ، و قرآن را با طلا و مثل آن زينت كنند و مساجد را با طلا و غير آن منقّش سازند و جور و فساد زياد شود و منكر ظاهر گردد و امر به منكر و نهى از معروف كنند ، و مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا نمايند و امرا ، كافر و ياوران ايشان فاجر و ظالم شوند و صاحبان رأى فاسق باشند و سه خسف وقوع يابد ؛ خسفى در مشرق و خسفى در مغرب و خسفى در جزيرهء عرب ، و بصره به دست مردى از اولاد تو - كه اتباع او كسانى باشند مانند ملخ - خراب شود و پسرى از اولاد حسن بن على عليه السّلام خروج كند و دجال در مشرق از سيستان ظاهر گردد و سفيانى آشكار شود » « 2 » .
در كتاب بحار از صاحب كتاب " عدد القويه " نقل كرده كه او گفته : « بسيارى از علامتهاى ظهور آن حضرت به ظهور رسيده . مانند خراب شدن ديوار مسجد كوفه ، و كشتن اهل مصر امير خود را ، و زوال سلطنت بنى عباس در دست مردى كه بر ايشان خروج مىكند از جائىكه اوّل سلطنت ايشان از آنجا ظاهر شده ، و مردن عبد اللّه كه آخر سلاطين
هامش
( 1 ) . همان ، ص 275 ، ح 168 .
( 2 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 277 و 278 ، ذيل حديث 172 .