مسجد اعظم - و قاتل و مقتول در آتش باشد - و قتل نفس زكيّه با هفتاد تن در كوفه ، و بريدن سر ديگرى در ميان ركن و مقام ، و كشتن اصقع - در خصوص بيعت بتها - به طريق صبر ، و خروج سفيانى با بيدق سرخ ، و امير آنها مردى باشد از قبيلهء بنى كلب ، و دوازده هزار نفر ايشان از لشكر سفيانى به سمت مكه و مدينه رود به سردارى مردى از بنى اميّه - خزيمه نام - كه چشم چپ در اصل خلقت ندارد و در چشمش سفيدى كلفت و ضخيم باشد و او به مروان شبيه باشد . بيدقش برنگردد تا آنكه در مدينه در خانهاى كه آن را خانهء ابو الحسن اموى گويند داخل شود . و لشكرى بر سر مردى از آل محمّد عليهم السّلام - كه جمعى از شيعه بر او جمع شوند و از مدينه به مكّه برگردد - مىفرستد كه سردارشان مردى از غطفان باشد .
چون به وسط " قاع ابيض " رسند - و آن بيابانى است - به زمين فروروند ، و از ايشان نماند مگر مردى كه رويش به عقب برگردد از براى آنكه توابع سفيانى را بترساند و بر ايشان حجّت باشد ؛ چنانكه خدا فرمايد :
وَ لَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ
« 1 » .
پس فرمود : سفيانى صد و سى هزار نفر بسوى كوفه فرستد و در " روحا " و " فاروق " فرود آيند ، و از آنجا شصت هزار نفر از آن لشكر آيند تا در نخيله در موضع قبر هود عليه السّلام وارد شوند ، و در روز عيد قربان بر اهل كوفه هجوم آورند ، و امير كوفه در آنوقت مردى جبّار باشد و او را كاهن و ساحر گويند . و از شهر " زوراء " يعنى بغداد سردارى با پنج هزار كاهنان به سوى ايشان درآيد و در سر جسر كوفه هفتاد هزار مرد بكشند بطورىكه مردم تا سه روز به سبب خونهاى كشتگان و عفونت بدن ايشان از آب فرات نياشامند ، و هفتاد هزار دختر باكره - كه از غايت عفّت دست و سرشان ديده نشده - اسير شوند تا آنكه به محملها گذاشته شده به " ثويّه " يعنى به " غرى " برده شوند .
پس از كوفه صد هزار مؤمن و مشرك خروج كرده به دمشق روند و كسى نباشد كه ايشان را از آنجا منع كند . و در آنجا ارم ذات العماد باشد . و بيدقهايى كه پوش آنها از پنبه يا كتان يا حرير دوخته نشده از جانب مشرقزمين آيد كه سرهاى آنها به مهر سيّد اكبر يعنى
هامش
( 1 ) . سورهء سبأ ، آيهء 51 : « و اگر تو اى رسول ! سختى حال مجرمان را مشاهده كنى هنگامى كه ترسان و هراسانند و هيچ از عذاب آنها فوت و زايل نشود و از مكان نزديكى دستگير شوند » .