با آنكه راه را هم نمىدانستم و كيفيت عمل را هم بدون معلم نياموخته بودم و به تصور آنكه ترك طواف در آنوقت باعث فوت حج در آن سال مىشود و با همه آن زحمت يك ساله و طى مسافت و مسافرت بايد تا سال ديگر بمانم يا آنكه برگردم و دوباره مراجعت نمايم ، نزديك بود عقل از سرم برود يا آنكه نفس در گلويم گره كند و بميرم .
بالاخره چون از تأثير صيحه و گريه مأيوس شدم خود را از معبر خلق به كنارى رسانيده كه لا اقل از صدمه عبور محفوظ مانم و در موضعى مأيوس آرميدم و به انوار مقدسه و ارواح معصومين متوسّل گرديدم . مىگفتم كه : ادركنى يا صاحب الزمان ، و سر بر زانوى حسرت نهادم . ناگاه آوازى شنيدم كه كسى مرا به نام خواند . چون سر برداشتم جوانى نورانى را با لباس احرام در نزد خود ديدم . فرمود : برخيز بيا طواف كن . گفتم : از جانب والده آمدهاى ؟ گفت : نه . گفتم : پس چگونه بيايم كه من اعمال طواف را نمىدانم و خود را هم بهتنهايى بدون والد و ياران ، از ازدحام حاج حفظ نمىتوانم كرد . گفت : غم مخور ، من تو را تعليم مىكنم و خداوند هم از ازدحام حفظ مىنمايد . با من هرجا كه مىروم بيا و هر عمل كه مىكنم ، بكن . مترس و دل قوى دار .
پس از مشاهدهء اين حال و استماع اين مقال ، همّم زايل گرديد و اندوه برفت و دل و اعضا قوت گرفت . برخواسته با آن جوان روان و دوان گرديدم . حالت غريبى از او مشاهده كردم . گويا به هر طرف كه رو مىآورد خلق مقهور او بودند . بىخود كوچه مىدادند و به كنارى مىرفتند . بهطورى كه با آن جمعيت من صدمهء مزاحمت نديدم تا آنكه داخل مسجد الحرام شده ، در موقف طواف رسيد . متوجّه من شده فرمود : نيّت طواف كن . پس روانه گرديدم . مردم قهرا كوچه مىكردند تا آنكه به حجر الاسود رسيد و حجر را بوسيد و به من اشاره فرمود : بوسيدم . پس روانه گرديد تا آنكه به مقام اول رسيد . توقف كرد و اشاره به تجديد نيّت نمود و ديگر بار تقبيل حجر الاسود كرد و همچنين تا آنكه هفت شوط طواف را اتمام كرد و در هر شوط و دوره ، تقبيل حجر كرد و مرا هم به آن امر فرمود و اين سعادت ، همهكس را نمىشود خصوصا بدون مزاحمت .
پس ، از براى نماز طواف به مقام رفت و من هم با او رفتم و پس از نماز فرمود : ديگر عمل طواف تمام گرديد . من در مقام تشكر نعمت و مرحمت او برآمدم و چند دانه تومانى
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 498
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٤٩٨