طلا با خود داشتم . بيرون آورده با اعتذار تمام نزد او گذاردم . اشاره فرمود كه بردار . عذر قلّت خواستم . فرمود : نه ، از براى دنيا اين كار نكردم . پس اشاره به سمتى نمود : مادر و ياران تو در آنجايند ، برو و به آنها ملحق شو . چون متوجّه به آن سمت گشتم و ديگر بار نظر كردم او را نديدم .
پس بهزودى خود را به سمت ياران دوانيدم ، ايشان را ديدم كه ايستاده و در امر من نگرانند . چون مادر مرا ديد مسرور گرديد و از حالم پرسيد . واقعه را بيان كردم . تعجّب كردند . خصوص در آنكه در هر دوره ، تقبيل حجر نمودم و صدمهء مزاحمت نديدم و نام خود را از آن شخص شنيدم . از آن شخص معلم كه با ايشان بود پرسيدند : اين شخص را در جمله معلمها مىشناسى ؟ گفت : اين شخص كه اين گويد در جملهء اين معلمها و اين آدمها نيست بلكه آنكسى است كه پس از يأس ، دست اميد به دامن او زده شده . همگى تحسين كردند . خود هم بعد از التفات به مشخصات واقعه ، قاطع و جازم گرديدم » .
[ تشرف حاج ملّا جعفر تهرانى ]
شانزدهم از اين طايفه مولاى كامل و ثقهء عادل فاضل ، علام فهّام " حاج ملّا جعفر تهرانى " معروف به " چالميدانى " است كه نجل نبيل و فرزند اصيل او فاضل عادل ، " عيسى رحمه اللّه " از او روايت كرد كه : در ايام صغارت كه هنوز به مرتبه بلوغ نرسيده بودم به تبعيت والد ماجد خود در مدرسهء " دار الشفا " كه از مدارس معروفه " دار الخلافه " است مشغول تدرّس و تعلّم بودم .
اتّفاقا روزى والد مرحوم ، مرا از براى آوردن آتش از خارج مدرسه به بازار فرستاد .
چون از در مدرسه بيرون رفتم ازدحامى عام در فضاى خارج مدرسه مشاهده كردم و جمعى كثير به شكل تدوير در آنجا ايستاده و نشسته و مجتمع ديدم ، و سبب پرسيدم .
دانسته شد كه شخصى ، ببرى را - كه حيوانى است با صولت و مهابتتر از شير و پلنگ - در سلسله و زنجير كرده در آن مجمع آورده و آن ازدحام از براى تماشاى آن حيوان است . لكن از غايت مهابت گويا كسى را جرأت نظر كردن به اين حيوان نيست و اگر كسى ارادهء نزديكى به آن مىنمايد ، اين حيوان بهطورى متوجّه به سوى او مىشود كه اگر اطراف زنجير به دست زنجيرداران نبودى فورا او را به دار الامان مىفرستاد . از غايت مهابت او را به جانبى