و بيان آن واقعه اين است كه در روز هفدهم ماه صفر سال هزار و سيصد - كه مقارن اشتغال مؤلف به تأليف اين كتاب است - حقير در تهران در منزل ايشان بود . اتّفاقا سخن به ذكر اين نوع اشخاص كشيد . او مذكور داشت كه مرا مادرى بود كه در كمالات و حالات از اكثر زنان اين زمان ممتاز ، و در صرف اوقات خود در طاعات و عبادات بدنيّه از ارتكاب معاصى و ملاهى بىنياز بود ، و در عداد صالحات عصر خود كمنظير و انباز بود ، و جدهء من - كه والدهء او بود - زنى بود صالحه و بااستطاعت ماليه و چون به موجب تكليف عازم حج بيت اللّه شده بود والده را هم با آنكه در اوايل ايّام تكليف او - يعنى ده ساله - بود ، از مال خود مستطيع كرده و به ملاحظه عدم تحمّل صدمهء مفارقت ، و آنكه شايد بعد از آن ، والد مستطيع شود و اسباب مسافرت و حج او را فراهم نيايد ، با خود برده و با سلامت مراجعت كرده بودند .
والده حكايت كرد كه : پس از ورود به ميقات و احرام از براى عمرهء تمتع و دخول مكهء معظّمه ، وقت طواف تنگ گرديد ، بهطورى كه اگر تأخير مىافتاد وقوف عرفهء اختيارى فوت مىگرديد و بدل به اضطرارى مىشد . لهذا حجاج را اضطراب در اتمام طواف و سعى ميان صفا و مروه حاصل بود و كثرت ايشان را هم در آن سال زياده از بسيارى از سنوات مىگفتند . لهذا والده و من و جمعى از زنان سفر ، معلّمى از براى اعمال اختيار كرده با استعجال تمام به ارادهء طواف و سعى بيرون رفتم با حالتى كه از غايت اضطراب گويا قيامت برپا شده بود و چنان كه خدا فرموده در بعض اهوال آنروز كه :
يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ
« 1 » مادر از بچهء خود ذهول مىنمود . لهذا والده و ديگر همراهان چون به خود مشغول بودند گويا از من بالمرّه غفلت نمودند . در اثناى راه ملتفت شدم كه با والده و ياران همراه نيستم . هرقدر دويدم و صيحه زدم كسى از ايشان را نيافتم و نديدم و مردم هم چون به كار خود [ مشغول ] بودند به هيچوجه به من اعتنايى ننمودند ، و ازدحام خلق هم مانع از حركت و فحص [ بود ] و اشتراك خلق در لباس احرام و عدم اختلاف هم مانع از شناختن ياران بود .
هامش
( 1 ) . سوره حج ، آيه 2 .