تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
مخارج باغ و عيال برنمىآيم چگونه هرسال با اين كسب ضعيف از عهدهء فروعات اين قروض برآيم و اگر مسامحه كنم در اين آخر كار خفيف بازار و رسواى طلبكار مىگردم ، و با همين خيال مرا خواب درربود . اتّفاقا در خواب ديدم كه شرفياب خدمت مولاى خود صاحب الامر عليه السّلام هستم و آن بزرگوار به من توجّه كرده فرمود : " حاج ملّا باقر " پول باغ در نزد " حاج سيّد اسد اللّه " مىباشد . برو از او بگير . اين بفرمود از خواب بيدار شدم و مسرور گرديدم . لكن بعد از تأمّل با خود گفتم كه : شايد اين خواب از باب حديث نفس و اثر خيال و فكر قبل از خواب بوده باشد و اظهار آن به سيّد باعث بدخيالى دربارهء خود من بشود كه اين را از باب اسباب‌سازى و وسيلهء سؤال از او كرده‌ام . زيرا كه من در باب تصديق اين دعوى چيزى در دست ندارم . ديگربار گفتم كه : سيّد مرد بزرگيست و حالت مرا هم مىداند كه از اين نوع مردم نيستم و ديدن سيّد و حكايت خواب هم ضررى ندارد و دروغ هم كه نگفته‌ام كه عند اللّه مؤاخذه شوم . عازم بر رفتن و گفتن شدم و چون وقت صبح بعد از نماز ، وقت فراغت من رسيده بود و خانه سيّد هم در معبر خانهء من به صحن مطهّر - كه حجرهء كتابفروشى و منزل روزم بود - واقع شده بود ، لهذا بعد از نماز صبح روانه به سوى صحن شده . چون در اثناى عبور ، به در خانهء سيّد مذكور رسيدم ، توقّف كرده دست به حلقهء در برده آهسته حركت دادم . ناگاه آواز سيّد از بالاخانه مشرف به در - كه منزل خارج او بود - بلند گرديد كه : حاج ملّا باقر هستى . توقّف كن كه آمدم ! چون اين بشنيدم با خود گفتم كه : شايد از روزنهء سر كوچه مرا ديد . پس به‌زودى از پله به‌زير آمده با شب كلاه و لباس خلوت ، در را گشوده كيسهء پولى به دست من نهاد و گفت : كسى نداند ، و در را بست و برفت بدون آنكه ديگر سخنى گويد . چون كيسه را بياوردم و شماره كردم يكصد تومان تمام در آن بود و مادام كه سيّد مذكور زنده بود اين واقعه را به كسى نگفتم . اگرچه از تقسيم آن پول به ارباب طلب و از قراين ديگر ، بعض اطراف و حواشى از بعض اطراف آن واقعه را خبردار شدند و مختلف به يكديگر رسانيدند تا آنكه بعد از وفات سيّد اين خبر انتشار يافت .