تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
تكيه ، نشسته ديدم . اگرچه تاج و بوق و پوستى نداشت لكن شبيه درويش‌ها بود . خطاب كرد و گفت : ملّا قاسم ، چرا وارد اينجا كه شدى به سنّت حضرت رسالت‌پناه - ارواح العالمين فداه - سلام نكردى ؟ از اين حرف خجل شدم و عذر آوردم كه چون دور بودم ، خواستم نزديك شوم آن‌وقت سلام كنم . فرمودند : نه ، شما ملّاها ادب نداريد . من از آن شخص ، هيبتى عظيم بر دلم نشسته ، پيش رفتم و سلام كردم . جواب داده پدر و مادرم را اسم بردند كه فلان و فلان بودند و چون ولد ذكور از آنها نمىماند پدرت نذرى كرده بود كه خداوند به او ولد ذكورى عنايت فرمايد كه اهل حديث و خبر شود . خدا تو را به او كرامت فرمود . او هم به نذر خود وفا نمود . عرض كردم : بلى ، اين تفصيل را شنيدم . بعد گفتند : حالا خيلى ميل به قليان دارى . در اين چنتهء [ - كيسهء چرمين ] من قليانست . بيرون آر بساز . من هم مىكشم . خواستم نوكرم را بخوانم و ساختن قليان را به او رجوع كنم . به محض خطور اين خيال ، فرمودند : نه ، خودت بساز ، عرض كردم : چشم ؛ دست در چنته فرو برده قليانى بود آب تازه ريخته ، به درآوردم و تنباكو و ذغال مو و قو و سنگ و چقماق به‌قدر همان يك دفعه ساختن ، ساختم . خود كشيدم ، به ايشان هم دادم . پس از يك دو بار تعاطى فرمودند : آتش قليان را بريز و در چنته بگذار . اطاعت كردم . فرمودند : چند روز است وارد اين مكان شده‌ام و از اهل اين شهر خوشم نمىآيد و ميل نكردم وارد شهر شوم . اكنون ارادهء مازندران كرده‌ام كه به ديدن دوستى در آنجا بروم و مرا گفتند كه : در اين قبرستان چند نبى مدفون هستند كه كسى نمىداند . بيا آنها را با من زيارت كن ، و برخاسته ، چنته را به‌دست گرفته روانه شدند . رسيديم به جايى ، فرمودند : اينجاست قبور آن انبيا ، و زيارتى خواندند كه به آن عبارات در كتب نديده بودم . من هم همراهى نمودم . پس ، از آن قبور دور شدند و فرمودند : عازم مازندران شده‌ام . از من چيزى به يادگار بخواه . زاد المسافرين خواستم . فرمودند : نمىآموزم . اصرار كردم . گفتند : روزى مقدّر است ، تا هستى روزى تو مىرسد . گفتم : چه شود كه از دربدرى نرسد . فرمودند : دنيا اين‌قدر قابل نيست . عرض كردم : اين استدعا نه از براى دنيادوستى است . فرمودند : پس چرا از چيزهاى منتخبهء دنيا خواستى ؟ باز استدعاى خود را تكرار كردم . فرمودند : اگر مرا در مسجد سهله ديدى به تو مىآموزم .