آب ، در كوخى از براى آسودگى و صرف قهوه و قليان فرود آمديم و همراهان و غلامان مشغول طبخ قهوه و اصلاح قليان شدند . لكن همگى از خوف و بيم دستبرد اعراب ترسان و هراسان بوديم و نمىدانستيم كه امر به كجا انجامد .
ناگاه در آن اثنا سوارى پيدا شد با لباس عربى ، نقابى زرد بر روى خود انداخته و بر اسبى عربى در نهايت خوبى سوار شده و نيزهاى بلند به دست گرفته و شمشيرى بىنظير حمايل كرده [ بود ] . بر در كوخ ما ايستاد و با كمال بزرگى آواز داد كه : سيّد مهدى ، برخيز سوار شو . گفتم : با اين جماعت عنيزه چگونه برويم ؟ گفت : عنيزه مىرود . ديدم وقت عادت قهوه رسيده و اگر نخورم حالت حركت ندارم . گفتم : قهوه نياشاميدهام . گفت : زود بياشام . من در اينجا ايستادهام . گفتم : شما هم بفرماييد ميل نماييد . گفت : من ميل ندارم .
پس بهزودى قهوه خورده سوار شديم و آن شخص در جلو ما ، با كمال آرامى مىرفت و ما در عقب با نهايت تندى مىرانديم و به او نمىرسيديم كه با او سخن بگوييم تا آنكه به اعراب رسيديم . به هر جماعتى كه مىرسيد ، كلامى مىگفت و آن جماعت بدون تأمّل مانند كسىكه از دشمن قاهرى گريزد كوچ مىكردند و زمانى نشد كه در آن بيابان از ايشان كسى باقى نماند . بهطورى كه ما به يك نفر از ايشان برنخورديم و آن سوار هم از ما دور شد و او را هم ديگر نديديم . همينقدر بود كه سوار اعراب را از دور مىديديم كه كوچ مىكردند و فرار مىنمودند تا آنكه وارد پل گمرك كه در وسط راه بود شديم . نظام مستحفظ در آنجا بودند . سركردگان نظام چون ما را ديدند ، شناختند و استقبال كردند و از سبب كوچ و فرار اعراب از ما پرسيدند و در تعجّب بودند كه اين واقعه ناگاه چگونه اتّفاق افتاد . آنچيز كه ديده بوديم ذكر نموديم . تعجّب ايشان زياده گرديد و ما ندانستيم اين امر را مگر از رئيس ملّت ، و نه آن شخص را مگر والى رعيت . عجّل اللّه تعالى فرجه و سهل مخرجه .
واقعه سوم آنكه : در سالى از سالها از براى زيارت فطريه وارد كربلا شدم و در شب سوم - كه احتمال شب عيد در آن بود - قبل از دخول شب - قريب به غروب ، در وقتى كه مظان رؤيت هلال ناقص در آن نبود - در حرم مطهّر ، در بالاى سر بودم . شخصى از من سؤال كرد كه : آيا امشب شب زيارت مىباشد ، و مقصود سائل آن بود كه آيا امشب شب عيد است و ماه ناقص مىباشد تا آنكه اعمال و زيارت شب عيد را بهجا آورد يا آنكه شب
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 479
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٤٧٩