است كه امام سوم تو امام حسين عليه السّلام را در آنجا شهيد كردهاند و دفن شده . گفتم : از اينجا تا آنجا چقدر مسافت مىباشد ؟ گفت : زياده بر چهل منزل . گفتم : من بدون زاد و راحله و رفيق چگونه اين مسافت را بروم ؟ ! گفت : خداوند اعانت مىكند . پس از نوع پول رومى دوازده عدد به من داد و كسى را از براى دلالت بر راه با من همراه نمود . مرا به شارعى عام رسانيد و برگرديد و من روانه شدم .
چون از آن قريه قدرى دور افتادم در اثناى راه بر پيادهاى برخوردم كه مانند من سبكبار مىرود . از من ، از مقصود و مراد پرسيد . گفتم : به كربلا مىروم . گفتم : من هم تا نواحى و اطراف آنجا با تو هستم . گفتم : اين راه را قبل از اين رفته و مىدانى ؟ گفت : مىدانم .
چون اين شنيدم مسرور گرديدم و با او روانه شدم و در اثناى راه او را بر طريقه و عمل و عقايد شيعه ديدم . لكن با او كشف راز از باب احتياط نكردم و او در مقام استفسار حال برنيامد . اينقدر بود كه از او تقيه نمودم . چون در مقام عمل ، او را موافق شيعه ديدم و من با او دو روز زياده به طريق آسودگى و هموار راه نرفتم .
چون روز سوم قدرى راه رفتيم ، نخلستانى پيدا شد و دو قبّه طلا متّصل به يكديگر نمايان گرديد . پس آن شخص به من گفت كه : اين نخلستان بغداد و توابع آنست و اين دو قبّهء طلا حرم موسى بن جعفر عليه السّلام ، امام هفتم و محمّد بن على عليه السّلام ، امام نهم مىباشد و اين سواد معموره را مشهد كاظمين عليهما السّلام مىگويند و از آنجا تا كربلاى حسين عليهما السّلام دو منزل مسافت بيش نيست . البته از براى زيارت قبر ايندو امام درنگ خواهى كرد بعد هم زوّار غالبا به كربلا مىروند با ايشان خواهى رفت . اين بگفت و از من بدون آنكه سخنى بگويد يا آنكه بشنود مفارقت نمود .
پس من آمدم تا آنكه به شط دجله رسيدم و با عبرة « 1 » عبور كرده وارد كاظمين عليهما السّلام شدم و دو شب و روز را مشرّف بودم و روز سوم را از براى سياحت بغداد به بغداد رفتم ؛ و در اثناى سير و سياحت ، عبورم بر دكان نجارى افتاد و در آنجا نشستم . چون نجار مرا همپيشه خود دانست ، خواست كه چند روزى با او كار كنم . چون كارم بديد با من مهربان
هامش
( 1 ) . سواره به آب زدن .