اتفاقا شخصى از آشنايان مانع از تعجيل در عود شد و خواست كه تا نيمه رجب در منزل او - كه خانه مردى از اهالى آذربايجان بود - توقف شود . لهذا عازم بر وقوف شدم تا آنكه شبى از شبها جماعتى از اهل آذربايجان كه مجاور كربلا بودند از براى خطبهء دخترى - كه در آن خانه بود و پدر و مادرى نداشت و صاحب آن خانه او را حضانت و بزرگ كرده بود - از براى جوانى كه با ايشان بود ، [ به آن خانه آمدند ] . در اثناى خطبه و خواستگارى اظهار نمود كه اين جوان جديد الاسلام است و رعايت او لازم است .
حقير چون اين كلام شنيدم از آن جوان پرسيدم : مگر تو در چه ملّت بودهاى و سبب اسلام تو چه بوده ؟ آن شخص گفت كه : من تركم و زبان فارسيان را نمىدانم كه شرح حال خود كنم . گفتم : من هم زبان تركى مىدانم و از براى كسانى هم كه نمىدانند ترجمه مىكنم .
پس آن شخص ذكر كرد كه : من از ارامنهء اروميه بودم كه در قريهاى از قراى آن ساكن بودم كه پدر و مادر و برادر و خواهر و ساير عشيره هم الحال آنجا هستند ، و صنعت ايشان و من عمل نجارى مىباشد و در كار نجارى و آسياسازى امتيازى كامل داريم ، و در نزد اهالى آن ولايت بااعتبار و اشتهار هستيم .
اتفاقا روزى در ميان باغى درختى قطع كرده بوديم و با شخص ديگر با ارهء دوسر ، قد آن درخت را تختهتخته مىكرديم . آن شخص همراه ، از براى كارى از باغ بيرون رفت و من تنها ماندم . ناگاه شخصى را ديدم كه نزد من حاضر گرديد و از جلالت و مهابتى كه در روى او مشاهده كردم قهرا او را تعظيم نمودم و گويا خود را مقهور و مغلوب او ديدم . پس دست دراز كرده فرمود : دست خود به من ده و چشم بپوش و بگشا تا آنكه به تو بگويم .
من دست خود را به او دادم و چشم برهم نهادم و احساس چيزى نكردم مگر آنكه باد تندى گويا وزيدن گرفت كه آواز آنرا به گوش و تماس آن را به بدن احساس مىكردم .
پس از زمانى اندك دست من رها نمود و گفت : چشم خود بازنما . چون چشم گشودم خود را در قلهء كوهى عظيم كه در بيابانى وسيع واقع گشته ديدم . در بالاى سنگى بزرگ و سخت كه راه عبور از اطراف آن مسدود بود و اگر سقوطى واقع مىگرديد بايستى از زندگانى دست كشيد و آن شخص را در پايين كوه ديدم كه برفت و از نظر من غايب گرديد .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 471
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٤٧١