است . چون وارد آن قريه شدى خانه ملّا فلان را بپرس - و نام او و نام قريه و نام اوّل خود سلمان و نامهاى ديگر را كه حقير بعد از اين به " فلان " تعبير مىنمايم ذكر نمود و بعد زمان سبب نسيان حقير گرديد - پس گفت : چون به نزد او رفتى تو را به آن مكان كه بايد به روى دلالت مىكند .
اين بگفت و از نظر من برفت و من هم آن راه را گرفته رفتم تا آنكه به آن قريه رسيدم .
پس خانهء آن شخص را پرسيدم و به در خانه رفته در را كوبيدم . شخصى بيرون آمد . چون مرا ديد ، گفت : سلمان نام دارى ؟ گفتم : آرى . گفت : داخل شو . چون داخل شدم شخصى را در زىّ و لباس عثمانلو ديدم . نشسته و در اطراف او جماعتى بودند . پس آن شخص بر روى من بخنديد . خبر خواست و ملاطفت نمود و نام برد و دست من گرفت و در پهلوى خود نشانيد و با آن جماعت كه در اطراف او بودند ، كارى كه در ميان داشتند پرداخت و برفتند . پس به من توجّه نمود و تهنيت بگفت و بشارت به رستگارى داد . پس غذا طلبيد و صرف نموديم و مرا سه روز در نزد خود نگهداشت و اصول و اعتقادات شيعه و نام امامان دوازده را به من تلقين نمود و امر به تقيه فرمود .
پس از سه روز گفت : بايد تو به فلان قريه در نزد فلان شخص به روى تا تو را به مقصود برساند و از اينجا تا به آن مكان چهار فرسنگ بيش مسافت نيست . پس مرا با آن شخص اوّل روانه نمود كه مرا به راه مقصود دلالت كرد تا آنكه رفته وارد آن قريه گرديده ، از آن شخص پرسيده بر او داخل شده او را هم بر زىّ و لباس روميان ديدم ، و مانند شخص اوّل چون مرا ديد مسرور گرديد و نام برد و تهنيت گفت و ملاطفت نمود و تا سه روز مرا نزد خود نگه داشت و احكام نماز و روزه و بعض ضروريات عمليه را به من بياموخت . و پس از سه روز مرا به شخص ديگر در قريهاى كه تا آنجا مسافت زيادى از اين دو قريه بود دلالت نمود .
چون به آن قريه رفتم و آن شخص را ديدم ، او را هم در زىّ و لباس روميان بلكه اشبه از آندو نفر به ايشان ديدم و از جانب سلطان روم صاحبمنصب و مواجب و رياست شرعيه بود و اعتبار داشت . او هم مانند آندو نفر نام برد و ملاطفت كرد و چندگاه نزد خود نگه داشت و ختنه كرد و اعادهء تلقين عقايد و احكام نمود و امر به تقيه و طريقهء آن فرمود تا آنكه روزى از روزها به من گفت : بايد تو به كربلا به روى . گفتم : كربلا كجا است ؟ گفت : شهرى
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 473
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٤٧٣