به من گفت كه : شاهزاده تشريف دارد . اگر طالب و شوق درك فيض ملاقات او را دارى ، بيا شرفياب شو . جواب گفتم كه : من به شاهزاده كارى ندارم . چون اين بشنيد برخواست و برفت . پس من با خود گفتم كه : در اوّل شب كه كسى غير از من در مسجد نبود ، اين شاهزاده كيست و چهوقت آمده ؟ ! پس برخواستم و نشستم و نظر بر صحن مسجد انداختم . ديدم فضاى مسجد روشن است و ما بين اين مقام - كه من بر بام اويم - و مقام مقابل - آنكه در سمت شمال مسجد در زاويه غربى واقع است - جماعتى به شكل حلقهء مدوّره ايستادهاند ، و در وسط حلقهء ايشان شخصى بزرگ با مهابت ايستاده ، نماز مىكند . چون آن ديدم گمان كردم كه كسى از شاهزادگان عجم در نجف بوده و شب از براى بيتوته مسجد بيرون آمده و بعد از خوابيدن من وارد شده . پس باز دراز كشيدم و در اثناى خوابيدن ملتفت آن شدم كه روشنايى مسجد بدون شمع و مشعل بود و اينطور وقوف و عبادت به شاهزادگان چه مناسبت دارد . ديگربار نشستم و بر صحن مسجد نظر انداختم . مسجد را خلوت و تاريك ديدم و از آن جماعت اصلا اثرى نديدم .
پس دانستم كه اين شاهزاده مولا و آقاى من بوده و مرا سعادت دريافت صحبت او نبود و پشت دست خود را به دندان حسرت گزيدم تا آنكه شب را صبح كرده . گريان و نالان به نجف اشرف برگرديدم . از فيض زيارت حسينيه عليه السّلام بازماندم و به مقصود و مطلوب خود هم نرسيدم ؛ لكن باز از مداومت بيتوته شب چهارشنبه مسجد سهله پا نكشيدم و شبهاى چهارشنبه را كما فى السابق مىرفتم تا آنكه مدتى بر آن گذشت . اتفاقا يك شب ، بيتوته مسجد سهله را بهجا آورده ، بعد از طلوع صبح نماز را در مسجد ادا كرده بين الطلوعين را روانه به سوى نجف اشرف شدم . از براى آنكه درس صبح چهارشنبه را در نجف درك كنم - چنان كه غالبا در ايّام تحصيل همينطور مىكردم - عصر سهشنبه را از نجف به مسجد سهله مىرفتم و شب را مىماندم و صبح بعد از نماز به نجف مىرفتم ، و در بين الطلوعين غالبا راه به مسجد سهله خلوت مىباشد . زيرا كه از سمت نجف بستن دروازه مانع از خروج است و از سمت مسجد هم در آنوقت كمتر به نجف مىروند .
و بالجمله ، در اثناى راه مرد عربى را ديدم پياده ، كه از عقب به من ملحق گرديد و پس از سلام به من گفت : ملّا عبد الحميد ، مىخواهى صاحب الامر را ببينى ؟ من از سؤال او و
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٤٦٩