و انفعال و خجلت رو به گريز و هزيمت گذاشتيم و علوى حق آن است كه ما ديديم نه اين كه شما مىگوييد » « 1 » .
[ تشرف امير اسحاق استرآبادى ]
چهارم از اين طايفه " امير اسحاق استرآبادى " است كه علّامه مجلسى - طاب ثراه - در كتاب بحار از والد بزرگوار خود نقل كرده كه او گفت كه : « در زمان ما مردى بود صالح و فاضل از اهل استرآباد . نام او " امير اسحاق " بود بدرويش مكى . زيرا كه بسيار حج مىكرد و چهل حج پياده كرده بود ، و در ميان مردم مشهور به آن بود كه به طى الارض مىرود و زمين از زير پاى او پيچيده مىشود و مسافت بعيده را بهزودى مىرود .
اتفاقا در بعض سالها به اصفهان آمد و بر ما وارد شد و در خانهء ما منزل كرد و چند ماه توقف نمود . آثار زهد و صلاح بسيار از او ظاهر و آشكار گرديد . روزى از او پرسيدم كه اين طى الارض كه در حق تو اشتهار دارد ، آن را اصلى هست يا آنكه اين از باب ربّ مشهور لا اصل له مىباشد و آن را واقع و حقيقتى نيست ؟ جواب گفت كه : آن را اصلى نيست و سبب اشتهار آن اين است كه يك سال با جمعى از حجاج به مكه مىرفتم تا آنكه به جايى رسيديم كه از آن مكان تا به مكه هفت منزل مسافت مىباشد . اتفاقا من به سبب امرى از حجاج پس افتادم . قافله از نظر من برفت و من تنها مانده راه را گم كردم . حيران و سرگردان و هراسان در ميان وادى ماندم ؛ و چون از براى راه يافتن به اطراف و جوانب وادى بسيار دويدم ، تشنگى بر من غلبه كرد . پس دل به مردن دادم و از زندگى مأيوس گرديدم . لابد و لاعلاج آواز استغاثه به « يا ابا صالح ! رحمك اللّه ادركنى و اغثنى ؛ اى ابا صالح ! خدا تو را رحمت كند ، مرا درياب و دلالت كن به راه » بلند كردم .
ناگاه از دامن بيابان سوارى نمايان گرديد و بعد از لمحهاى [ اندك زمانى ] به نزد من آمد . ديدم جوانى است خوشرو ، گندمگون ، خوشلباس ، بر زىّ بزرگان پوشيده ، و بر اشتران سوار گرديده و مطهرهء پر از آب در دست دارد . چون او را ديدم بر او سلام كردم و جواب شنيدم .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 75 - 77 .