مانند آن نديده بودم . چون از نماز فارغ گرديد ، از بقعه بيرون آمد و به نزد من شد و از چگونگى حالم پرسيد . جواب گفتم كه : به بلايى مبتلا گشتهام كه دلتنگم كرده . خداوند نه عافيت مىدهد كه سالم شوم و نه قبض روحم مىنمايد كه آسوده گردم . گفت : غصه مخور كه خداى تعالى بهزودى اين هردو را به تو عطا كند . يعنى عافيت و صحت دهد و هم قبض روح نمايد . اين بگفت و برفت .
ناگاه آن پيراهن را كه صاحب منزل شسته [ و ] بر درخت انداخته بود ، باد بر زمين انداخت . من بىخود [ بىاختيار ] برخواستم و آن را شستم و بر درخت انداختم و آمدم در مكان خود نشستم . پس ملتفت شدم كه من مريض بودم و قدرت بر حركت نداشتم ، چون شد [ - چطور شد ] كه چنين گرديدم ؟ ! ديگربار از براى آزمودن ، خود را حركت داده برخواستم و راه رفتم و اصلا در خود اثرى از مرض سابق خود نديدم . متعجّب شدم . پس دانستم كه آن شخص ، مولاى من صاحب الامر عليه السّلام بوده و مسرور گشته [ و ] بهسرعت تمام از باب مقام بيرون دويدم [ تا ] شايد شرفياب خدمت آن حضرت گردم . اطراف وادى را نظر انداختم . كسى را نديدم . بر مفارقت آن بزرگوار بسيار متحسّر گرديدم . پس به محل خود عود كردم . پس از زمانى صاحب منزل آمد . چون مرا بر حالت صحّت ديد ، متعجّب گشته سبب پرسيد شرح واقعه را به او گفتم . او هم از عافيت من مسرور گشته از مأيوسى از خدمت آن حضرت مهموم شد . پس با يكديگر مراجعت به حجرهء صحن مطهّر كرديم و اين واقعه در نجف اشرف اشتهار يافت .
مجلسى - طاب ثراه - مىگويد كه : اهل نجف چنين نقل كردند كه : آن مرد تا زمان عود [ بازگشت ] حجّاج و كسان خود از مكّه معظّمه صحيح و سالم بود . چون ايشان آمدند و چند روزى گذشت كه ديگر بار مريض شد و وفات كرد و او را در صحن مطهّر دفن كردند ، و هردو واقعهاى را كه حضرت صاحب الامر عليه السّلام به او خبر داده بود واقع گرديد ، و اين واقعه در ميان اهل نجف از وقايع معروف است و ثقات و صالحين ايشان هم آن را به من نقل كردند » « 1 » .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 176 و 177 .