تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
پس به من گفت : تشنه هستى ؟ گفتم : آرى . مطهره را به دستم داد . به‌قدر حاجت آشاميدم . بعد از آن گفت : مىخواهى به قافله برسى ؟ گفتم : آرى . پس مرا رديف خود كرده بر پشت شتر خود سوار نمود و به سمت مكه متوجّه گرديد و مرا عادت آن بود كه در هر روز حرز يمانى مىخواندم . چون در خود آسودگى ديدم و به خلاصى خود از آن مهلكه اميدوار گرديدم ، شروع به خواندن آن كردم . آن جوان در پاره‌اى فقرات آن حرز ، مرا تغليط نمود و گفت : چنان نيست كه مىخوانى ، چنين بخوان . پس اندك زمانى گذشته به سوى من نگريست و گفت : نظر كن ببين در كجا هستى ؟ آيا اين مكان را مىشناسى ؟ چون خوب تأمل و نظر نمودم خود را در ابطح ديدم . پس فرمود : فرود آى . چون پياده شدم ، برگرديدم . از نظر من غايب گرديد و دانستم كه او مولاى من صاحب الزمان عليه السّلام بود . از مفارقت او پشيمان شدم و از نشناختن او در زمان ملاقات متحسّر گرديدم . چون هفت روز بر اين واقعه گذشت حجاج رسيدند و مرا در مكه ديدند . بعد از آنكه از حياتم مأيوس گشته بودند و اين را مستند به طى الارض كردند . از اين جهت به اين صفت مشهور گرديدم . بعد از آن ، مجلسى مىگويد كه : پدرم گفت كه : من حرز يمانى را در نزد او خواندم و تصحيح نمودم و در خصوص آن به من اجازه داد » « 1 » .

[ تشرف ميرزا محمد استرآبادى ]

پنجم از اين طايفه سيّد سند " ميرزا محمّد استرآبادى " - طاب ثراه - مىباشد كه علّامه مجلسى در بحار روايت كرده از جماعتى كه ايشان روايت كرده‌اند از سيّد سند ، فاضل كامل " ميرزا محمّد استرآبادى " - طيّب اللّه نفسه - كه او گفت : « در يك شب از شبها طواف بيت اللّه مىكردم . ناگاه جوان خوب‌رويى آمد و مشغول طواف گرديد . چون به نزد من رسيد ، دسته‌گل سرخى كه در غير فصل آن بود به من عطا نمود . آن‌را گرفتم و بوئيدم . پس متوجّه به سوى او گرديدم و گفتم : اى آقاى من ، من أين ؟ يعنى : اين گل را در غير فصل آن از كجا آورده‌اى ؟ فرمود : از خرابات . اين بگفت و از نظرم غايب گرديد . پس او را نديدم » « 2 » .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 175 و 176 . ( 2 ) . همان ، ص 176 .