مؤلف گويد كه : فاضل معاصر تنكابنى - زيد توفيقه - نظير اين واقعه را در كتاب " قصص العلماء " از " شيخ محمّد " پسر " شيخ حسن " صاحب [ كتاب ] معالم كه پسر " شيخ زين الدين " معروف به " شهيد ثانى " است ، نقل كرده و مىگويد كه : « شيخ على در درّ منثور نوشته است كه : آن جناب - يعنى شيخ مذكور - طواف مىكرد . پس مردى آمد و دستهگلى به او داد از گلهاى متفرق كه در مكه و نواحى آن وجود نداشته و آن زمان هم فصل گل نبود .
شيخ به آن مرد گفت كه : اين گل از كجاست ؟ گفت : از خرابات . خواست كه ديگر بار با او سخن گويد ، او را نديد و از نظر او غايب گرديد » « 1 » .
[ تشرف مرد كاشانى ]
ششم از اين طايفه شخص كاشانى است كه علّامه مجلسى در بحار روايت كرده از جماعتى از اهل نجف كه : « مردى از اهل كاشان به عزم حج وارد نجف اشرف گرديد . اتفاقا مريض شد و آن مرض به شدت انجاميد . بهطورى كه از شدّت ضعف و لاغرى قادر به راه رفتن نبود . رفقاى او ، او را به شخصى از صلحا كه در حجرات صحن مطهّر منزل داشت ، سپرده و خود ايشان به مكّه معظّمه رفتند و آن شخص صاحب حجره هم روزها غالبا از براى كارهاى خود از منزل بيرون مىرفت و آن مرد مريض غريب ، تنها مىماند و دلتنگى مرض و غربت و تنهايى به او تأثير مىكرد و خود هم قادر بر حركت و خروج و دخول نبود .
روزى از صاحب منزل خواست كه امروز مرا ببر بهجايى ديگر بگذار و خود هرجا كه خواسته باشى ، برو . زيرا كه من دلتنگ گشتهام و از زندگانى سير شدهام . آن مرد قبول كرده ، فردا او را برداشته به خارج نجف در سمت وادى السلام برده در قبهاى كه معروف به مقام مهدى عليه السّلام مىباشد گذاشته و خود جامهء خود را در حوض آبى كه در مقام بود ، شسته بر بالاى درختى كه در آنجا بود ، بينداخت و برفت .
آن شخص مريض گويد كه : چون من تنها ، مهموم و مغموم ماندم در عاقبت كار خود فكر مىكردم . ناگاه جوانى خوبرو [ و ] گندمگون وارد شده ، بر من سلام كرد و داخل بقعه مقام شد و در محراب بقعه دو ركعت نماز باكمال خضوع و خشوع ادا نمود بهطورى كه
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 322 .