« گفت : من با شخصى از نواحى كوفه كه " عمار " نام داشت در بعض راهها كه از آنجا سواد كوفه نمايان بود ، بودم . اتفاقا در اثناى كلام ذكر قائم عليه السّلام گذشت . آن مرد به من گفت كه : يا حسن ، قصه عجيبهاى براى تو نقل كنم ؟ گفتم : بگو .
گفت : قافلهاى از قبيلهء طى به كوفه آمده از ما غلّات مىخريدند و در ميان ايشان مردى بود بزرگ كه سرقافله ايشان بود . چون ارادهء وزن كرديم ، من به كسى گفتم كه : از خانه علوى ترازو بياور تا غله را وزن كنيم . آن مرد بدوى گفت : مگر در نزد شما علوى مىباشد ؟
گفتم : سبحان اللّه ، اكثر اهل كوفه علوى هستند . گفت : نه ، قسم به خدا كه هرآينه علوى آن بود كه ما در بيابان بىآب و نان او را ديديم . گفتم كه : بگو خبر آن چگونه بوده ؟ گفت : بدان كه ما سيصد نفر سواره يا آنكه چيزى كمتر بوديم و به سبب امرى فرار نموديم و سه روز در ميان بيابان بىآب و نان مانديم تا آنكه گرسنگى بر ما شدّت كرده مشرف به هلاكت شديم .
پس بعضى از ما گفت كه : صلاح آن است كه قرعه بر اين اسبها بيندازيم . به هريك كه قرعه برخورد آن را طعمهء خود كنيم و از اين مهلكه رهايى يابيم . همگى اين رأى را پسنديدند و بر آن اتفاق كرديم .
چون قرعه انداختيم بر اسب من برخورد . پس من مضطرب گرديده گفتم : اين قرعه خطا كرد . من به آن راضى نيستم . ديگرباره انداختيم . باز به اسب من برخورد و نكول كردم و قبول ننمودم . پس مرتبه سوم انداختيم . باز بر اسب من برخورد . چون آن اسب در نزد من به هزار دينار مىارزيد و آن را از پسرم بيشتر مىخواستم . گفتم : مرا اذن و مهلت دهيد كه با آن وداع كنم و توشهاى از سوارى آن بردارم . زيرا كه تا امروز ميدانى مانند اين بيابان از براى من ميسّر نگشته [ است ] .
پس سوار شده به سوى تلى كه نمايان بود و بهقدر يك فرسخ از ما به آنجا مسافت بود تاخته و در اين دم چون به دامنهء آن تل رسيدم كنيزى را ديدم كه هيزم جمع مىكند . از او پرسيدم كه : تو كيستى و اهل تو كجايند ؟ گفت : من مملوك مردى علوى هستم كه در اين بيابان منزل دارد . اين بگفت و برفت . چون من بر اين واقعه مطلع گرديدم ، رداى خود را بر سر نيزه بلند كرده متوجّه به سمت همراهان خود گرديدم و ايشان گرد من درآمده بشارت دادم ايشان را كه در اين نزديكى جماعت و آبادانى هست . بياييد برويم به نزد ايشان و از ايشان آب و نان طلبيم .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 461
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٤٦١