نمىشود . بلكه گويا اثر رطوبتى هم از آب دريا و لباس و ساير اعضاى آن جناب نبود و دست انداخته راكب و مركوب را گرفته بشتاب از آب به كنار گذاشت ، بهطورى كه گويا آن زن زياده بر آنكه خود و مركوب را به كناره ديد ، احساس امر ديگر ننمود و من هم زياده بر اينكه آن شخص را در روى آب ديدم كه به آن زن رسيدم و بشتاب راكب و مركوب را بدراز كردن دست درربود و به ساحل گذاشت ، ندانستم و بعد از اين واقعه هم ديگر او را نديدم .
مگر آنكه در ملاحظهء اوّل او را با قامت معتدل و روى نورانى و دماغ كشيده و ساير شمايل مهدويه - عليه آلاف سلام و تحية - ديدم . بهطورى كه در آن حال اگر خود را قاطع به اينكه او همان جناب بود نگويم و ندانم ، ظان به ظن متآخم به علم مىدانم ، و مىگويم و پس از مشاهدهء اين واقعه آن شمايل و صورت را در خاطر خود سپرده بودم و به مخاطرهء آن خود را مسرور و تسلّى خاطر مىنمودم تا آنكه وارد نجف اشرف گرديديم . اتفاقا در روزى از روزها مشرّف به زيارت قبر امير المؤمنين عليه السّلام و دخول حرم شريف آن حضرت بودم . در اثناى عمل زيارت چشم گشودم و چشمم به سمت بالاى سر افتاد . ناگاه همان شخص را به عينه در بالاى سر مطهّر ديدم . ايستاده و مشغول سلام يا آنكه دعا بود . به جانب او شتافتم .
اجتماع زوّار مانع گرديد از آنكه خود را بهزودى به او برسانم و گويا در اعضاى خود هم فتورى از حركت و سرعت مشاهده نمودم . بالاخره بعد از حركت و وصول به بالاى سر ، او را نديدم و بعد از سير حرم و ساير اماكن و مواضع حرم شريف و ملحقات آن از براى يافتن ، مأيوس برگرديدم .
[ تشرّف مؤمنهء آملى ]
بيستم از اين طايفه ، مؤمنهاى است از اهل آمل كه از شهرهاى مازندران است و شرح اين حكايت اين است : در روز پنجشنبه چهاردهم ربيع الثانى از سال هزار و سيصد هجرى ، شخصى از افاضل احباب كه موصوف و مزيّن به آداب فلاح بود مؤلّف را به شرف قدوم خود فايز نمود ؛ و در اثناى مكالمات سخن به اين مقامات كشيد و قصه بعض از اشخاص مذكورين مذكور گرديد . آن شخص ، مذكور نمود كه : اگرچه اهل عصر را از راه قصور مقام ، بنابر مسارعت بر تكذيب اين نوع كلام است لكن وقوع اين امر گاهگاه از براى مشاهد