تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
فرمود : تو را چه كار ؟ ! به تو كه دخلى ندارد . من غريبم . او را قسم دادم . بعد از آنكه قسم بسيار شد و به عترت اطهار رسيد ، فرمود كه : من " عبد الحميدم " . عرض كردم : اينجا به چه كار تشريف آورده‌ايد ؟ فرمود : به زيارت " خضر " . عرض كردم كه : خضر كجا هستند ؟ فرمود : قبرش آنجا است و اشاره به سمت بقعه‌اى كرد كه نزديك به آنجا بود و معروف است به قدمگاه خضر نبى عليه السّلام و در شب‌هاى چهارشنبه در آنجا شمع بسيار روشن مىنمايند . عرض كردم : مىگويند كه خضر عليه السّلام هنوز زنده است . فرمود كه : اين خضر ، نه آن خضر است . بلكه اين خضر پسرعموى ما است و امامزاده است . با خود خيال كردم كه اين مرد بزرگى است و غريب ، خوب است او را راضى كرده به خانه برده مهمان باشد . ديدم از جاى خود برخاست كه تشريف ببرد و لب‌هاى او به دعايى متحرّك بود . گويا بر من الهام شد كه اين حضرت حجّت عليه السّلام است و چون مىدانستم كه آن حضرت بر گونهء مبارك خالى دارد و دندان پيش او گشاده است ، از براى امتحان و خطور و گمان به صورت انورش نظر كردم . ديدم دست راست را حايل صورت كرده . عرض كردم : نشانه از شما مىخواهم . فى الحال دست مبارك را به كنار برده تبسّم فرمودند . هردو علامت را مشاهده كرده ، خال و دندان را چنان ديدم كه شنيده بودم . يقينم حاصل شد به آنكه همان بزرگوار است . مضطرب شدم و گمان كردم كه آن حضرت ظهور فرموده . عرض كردم : قربانت گردم ، كسى از ظهور شما مطلع شد ؟ فرمود : هنوز وقت نرسيده و روانه گرديد . از غايت دهشت و اضطراب دست و پا و ساير اعضايم گويا از كار ماند . ندانستم چه بگويم و چه حاجت بخواهم . اينقدر شد كه عرض كردم : فدايت شوم ، اذن بدهيد كه پاى مبارك‌تان را ببوسم . پاى مبارك را از كفش بيرون آورده بوسيدم . گويا كف پاى مباركش هموار بود و مانند پاهاى متعارف پست و بلند نبود . پس به راه افتادند . هرقدر تأمل كردم از دهشت خود و تنگى وقت ، از حوايج خود كه داشتم چيزى به خاطرم نيامد . مگر آنكه عرض كردم : آقا ، آرزوى آن دارم كه خدا به من پنج نفر اولاد بدهد كه به اسامى پنج تن آل عبا آنها را نام گذارم . در بين راه دست‌هاى مبارك خود را بالا كرد به دعا و فرمود : ان شاء اللّه . ديگر هرچه سخن گفتم و التماس نمودم اعتنايى نفرمودند تا آنكه