تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
سردار مذكور ، و پسرهاى " ملّا حبيب " مرحوم پشت به شمال و پسر قاضى القضاة و مفتىها عكس اين ، نشسته بوديم رو به قبله و پشت به مشرق كه پايين مجلس بود . جمعى از خوانين نشسته بودند . سخن در ذم و نكوهش مذهب شيعه بود تا به اينجا كشيد كه قاضى القضاة گفت كه : يكى از خرافات شيعه آنست كه مىگويند حضرت " محمّد مهدى " پسر حضرت حسن عسكرى در سامرا به تاريخ دويست و پنجاه و پنج هجرى تولّد شده و در [ تاريخ دويست و ] شصت ، در سرداب خانه خودش غايب شده و تا اين هنگام زنده است و نظام عالم بسته به وجود اوست . همه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقايد شيعه همزبان گشتند الّا عالم مصرى كه بيشتر از پيشتر از همه‌كس نكوهش شيعه مىكرد . در اين‌وقت خاموش بود تا آنكه سخن قاضى القضاة به پايان رسيد . گفت : در فلان سنه ، در جامعه طولون ، در درس حديث حاضر مىشدم . فلان فقيه حديث مىگفت . سخن به شمايل حضرت مهدى عليه السّلام رسيد . قال و قيل برخاست . آشوب برپا شد . به يك‌دفعه مردم ساكت شدند . زيرا كه جوانى را به همان شمايل ، ايستاده ديدند و قدرت نگه كردن او كسى نداشت . چون سخن عالم مصرى به اينجا رسيد ، خاموش شد . اين بنده ديدم اهل مجلس هم ، همه ساكت شدند و نظرها به زمين افتاد . عرق از جبينها جارى شد . از مشاهدهء اين حالت حيرت كردم . ناگاه ديدم جوانى را كه رو به قبله در ميان مجلس نشسته . به مجرد ديدن ، حالتم دگرگون شد . توانايى ديدار رخسار فرّخش نماند ، گويا نداشتم و اين بنده هم مانند آنها شدم . تخمينا ربع ساعت همه به اين حالت بوديم . پس آهسته‌آهسته به خود آمديم . هركس زودتر به هوش آمد پيشتر برخاست تا آنكه همه آن مردم به‌تدريج و تفريق ، بىتحيّت و درود به لفظ « سلام عليكم » كه رسم اهل آنجاست رفتند و بنده آن شب را تا صبح جفت شادى و اندوه بودم . شادى از براى آنكه ديدارش ديدم ، اندوه به جهت آنكه نتوانستم بار ديگر بر آن جمال مبارك نظر كنم و شمايل ميمونش را درست فراگيرم . فرداى آن‌روز را براى درس رفتم . جناب " ملّا عبد الرحيم " مرا در كتابخانه خواست . دوبه‌دو نشستيم . پس گفت : ديروز ديدى چه شد ؟ حضرت قائم آل محمّد عليهم السّلام تشريف آوردند و چنان تصرّفى به اهل مجلس نمودند كه ديدن و سخن گفتن نتوانستند . عرق ريختند . بىتحيّت « سلام عليك » درهم پريشان شدند .