اين بنده اين واقعه را انكار كردم به دو جهت . يكى از ترس ، تقيه كردم . ديگر آنكه يقين كنم كه آنچه ديدم محض خيال نبود . گفتم : من كسى را نديدم و از اهل مجلس همچنين حالتى كه گفتى ندانستم و نفهميدم . گفت : امر از آن روشنتر است كه تو انكار كنى . بسيارى از مردم ديشب و امروز به من نوشتند و برخى آمدند مشافهة گفتند .
بارى ، روز ديگر " عطارباشى " را ديدم . گفت : چشم ما از اين كرامت روشن باشد .
" سردار محمّد علم خان " هم از دين خود سست شده . نزديك است كه او را شيعه كنم . بعد از چند روز ديگر از رهگذرى پسر قاضى القضاة برخورد . گفت : پدرم تو را مىخواهد . هر قدر عذر آوردم كه نروم ، نپذيرفت . ناچار با او خدمت قاضى القضاة رسيدم در وقتى كه جمعى از مفتىها و آن عالم مصرى و غيره در محضر او حاضر بودند .
و بعد از تحيّت و درود ، قاضى القضاة چگونگى آن مجلس را از من پرسيد . گفتم كه :
من چيزى نديدم و ندانستم مگر خموشى اهل مجلس و بدون تحيّت متفرّق شدن آنها را .
اهل مجلس خدمت قاضى القضاة عرض كردند كه : اين مرد دروغ مىگويد . زيرا چگونه مىشود كه در يك مجلس و روز روشن همهء حاضرين ببينند و اين نبيند .
قاضى القضاة گفت : چون طالب علم است ، دروغ نمىگويد . شايد آن حضرت به نظر منكرين ، خود را جلوهگر ساخته باشد تا آنكه سبب رفع انكار شود ، و چون مردم فارسىزبان اين بلد پدرانشان شيعه بودهاند و از عقايد شيعه همين اعتقاد به وجود امام عصر عليه السّلام براى آنها باقى مانده ، لهذا نديده . اهل مجلس طوعا يا كرها سخن قاضى القضاة را تصديق كرده و برخى تحسين نمودند . اين بود تمام حكايت » و « من اللّه التوفيق و الهداية » .
تمام شد صورت خط " جناب " و اين مضمون را هم فاضل الذكر بلاواسطه از او روايت نمود و جناب " ميرزا محمّد حسين ساوجى " هم كه از فضلاى تلامذهء مؤلف است و او را به طلب اين خط فرستاده بودم ، تصديق اين مكتوب را از او نقل كرد .
[ تشرّف سيد محمد عراقى ]
نوزدهم از اين طايفه شخص عارف جليل و ثقه عادل نبيل جناب " سيّد محمّد على بن الحاج سيّد عبد الرحيم عراقى كرهرودى " مىباشد كه الحق در حسن حالت و علو