الظهور است به موجب حكمت ، هرچند محض آن باشد كه ذكر آن بزرگوار از ميان نرود .
« و از آن جمله مرا مادرى بود كامله كه از غايت صلاح و تقوى در ميان اهالى آن ولايت معروفه بود و اهل آن ولايت از زن و مرد - نظر به حسن ظن ايشان - در مهمّات و امور خود رجوع به او مىنمودند و طلب دعا در حاجات و شفاى مرضى و ساير مهمّات از او مىكردند و فايده مىبردند . و نظير بعض اين وقايع از او ، در السنهء مردم معروف بود و من هم مكرر از او پرسيدم و تفصيل را شنيدم و خود هم به صدق و وقوع آن واقعه قاطع هستم .
زيرا كه صدق و صلاح او نه بهطورى بود كه هركس آنرا بداند احتمال خلاف در اقوال او بدهد ، و او مذكور داشت كه : وقوع آن واقعه پس از آن بود كه بسيار شوق شرفيابى خدمت آن بزرگوار مرا عارض شد و مطالبى در ضمير خود داشتم كه دلم مىخواست از حضرت بخواهم .
پس آن شخص آن واقعه را تا به آخر از والدهء خود نقل نمود . حقير از ايشان خواستم كه اين واقعه را به خط خود بنويسد و بفرستد كه در اين كتاب درج شود ، قبول نمود ، لكن به شرط آنكه افصاح از نام او نشود . پس ، رفته و صورت اين خط را روانه نمود و آن بعينها اين است كه : زنى صالحه معروفه به تقوى و طهارت ذيل از اهل آمل مازندران گفت كه :
هنگام عصر پنجشنبه به زيارت اهل قبور در مصلى - كه مكانى است در آمل معروف - رفتم و بر بالاى قبر برادرم نشستم .
بسيار گريستم كه ضعف بر من مستولى گرديد و عالم به نظرم تاريك شد . پس برخاستم و متوجّه زيارت امامزادهء جليل القدر " امامزاده ابراهيم " شدم . ناگاه در اثناى راه در پهلوى رودخانه كه در آنجا هست از طرف آسمان و اطراف هوا انوارى را به الوان مختلفه - چون زرد و كبود و زنجارى و ساير الوان ديگر - مشاهده كرده كه در مكانى متموّج و صعود و نزول مىنمايد . قدرى پيش رفتم . ديگر آن انوار را نديدم و لكن مردى را ديدم كه در آن مكان نماز مىكند و در سجده مىباشد .
با خود گفتم : بايد اين مرد يكى از بزرگان دين باشد و بايد من حكما او را بشناسم پيش از آنكه مفارقت كنم . پس پيش رفتم و ايستادم تا آنكه از نماز فارغ گرديد . بر او سلام كردم . جواب داد ، پس عرض كردم : شما كيستيد ؟ متوجّه من نشد . الحاح و اصرار نمودم .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 455
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٤٥٥