داخل آن بقعهء مذكوره شدند و مرا مهابت او و دهشت مانع گرديد از آنكه داخل آن بقعه شوم . گويا راه مرا بستند و خوف مستولى گرديد و مىلرزيدم و مىترسيدم . تنها بر در بقعه كه زياده از يك در نداشت ايستادم كه شايد بيرون آيند . طولى نكشيد و بيرون نيامدند .
اتفاقا در آن اثنا زنى را ديدم كه مىخواهد به آن قبرستان برود . او را به نزد خود خوانده خواستم كه با من همراه شود در دخول بقعه . اجابت نموده داخل شديم . كسى را نديديم و از بيرون و درون هرقدر نظر كرديم اثرى نديديم با آنكه آن بقعه مدخل و مخرجى ديگر غير از بابى كه من ايستاده بودم بر آن نداشت .
از مشاهده اين غرايب حالم دگرگون گرديد و نزديك به آن شد كه حالت غشى عارض شود . لهذا مرا به خانه رسانيدند . پس در همان ماه به بركت دعاى آن حضرت به " محمّد " حامله شدم . بعد به على ، بعد به فاطمه ، بعد به حسن و پس از چندى حسن فوت شد .
بسيار دلتنگ شده . الحاح و استغاثه كردم تا آنكه " حسن " را ديگربار به علاوهء " حسين " توأم و به يك حمل حامله شدم . بعد از آن " عباس " نام هم علاوه شد .
اين بود بيان آن واقعه از قرارى كه از آن زن صالحه مكرر شنيدم و چون مقرون به قراين صدق بود از صلاح و تقوى و استجابت دعا در باب اولاد ، با اخبار به اين واقعه قبل از ولادت آنها به ديگران ، و موافقت آن اخبار با ولادت آنها ، جازم و قاطع به آن گرديدم و العلم عند اللّه ؛ و وقوع اين واقعه در سال هزار و دويست و پنجاه و يك هجرى بود و وفات آن زن صالحه در هزار و دويست و هشتاد و پنج هجرى واقع گرديد ، و اللّه العالم .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 457
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٤٥٧