علّامه گذاشت و در جواب فرمود كه : چگونه نمىتوان ديد و حال آنكه الحال دست او در ميان دست تو مىباشد . چون علّامه اين بشنيد [ بىاختيار ] خود را از بالاى درازگوش بر پاهاى مبارك آن قدوهء احباب - به ارادهء پا بوسيدن آن جناب - انداخت و از غايت شوق از خود برفت و بيهوش گرديد ، و چون بههوش آمد كسى را نديد . لهذا افسرده و ملول گرديد و بعد از آنكه به خانه رجوع فرمود كتاب تهذيب خود را ملاحظه نمود و آن حديث را در همان موضع كه آن بزرگوار فرموده بود مشاهده نمود . پس در حاشيه كتاب تهذيب خود در همان مقام به خط خود نوشت كه اين حديثى است كه مولاى من صاحب الامر عليه السّلام مرا به آن خبر داد كه در فلان ورق و فلان صفحه و فلان سطر اين كتاب است .
فاضل معاصر مذكور از " ملّا صفر على " مزبور نقل مىكند كه او گفت كه : استاد من ، سيّد مسطور فرمود كه : من همان كتاب را ديدم و در حاشيهء همان كتاب به خطّ علّامه مضمون مذكور را مشاهده كردم » « 1 » .
[ تشرف عطّار بصراوى ]
شانزدهم از اين طايفه شخص " عطار بصراوى " است كه شخص فاضل و ثقه عادل " مولى محمّد امين عراقى " آن را نقل نمود . اگرچه نسيان كردم كه مستند از چه بود و شايد به خط بعض اصحاب استناد كرد ، و آن اين است كه شخصى صالح كه در بصره عطارى مىنمود نقل كرد كه : « روزى در دكّهء عطارى نشسته بودم . ناگاه دو نفر مرد از براى خريدن سدر و كافور بر در دكان من وارد شدند كه چون در مكالمه و رفتار ايشان تأمّل كردم و صورت و سيرت ايشان را ديدم ، آنها را در زىّ اهل بصره - بلكه اين نوع خلق معروف - نديدم . لهذا از يار و ديار ايشان پرسيدم و هرقدر كه ايشان بر تستّر و انكار افزودند من بر التماس اظهار ، اصرار نمودم تا آنكه ايشان را به رسول مختار و آل اطهار ، آن قدوهء ابرار سوگند دادم . چون اين ديدند اظهار نمودند كه ما از جمله ملازمان درگاه عرش آشيان ، حضرت حجت عليه السّلام هستيم و شخصى از ملازمان عتبهء عاليه را اجل موعود رسيده وفات كرده بود و ما را صاحب آن ناحيه مأمور به آن فرمود كه سدر و كافور را از تو خريدارى كنيم .
هامش
( 1 ) . قصص العلماء ، ص 259 .