راه شخصى پياده ، به زىّ اعراب بر او در راه رفتن رفاقت و همراهى نمود ، و در اثناى راه رفتن فتح باب مسأله و مكالمه نمود و از مكالمات او به مقتضاى « المرء مخبوء تحت لسانه » :
زبان در دهان خردمند چيست * كليد در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند كسى * كه جوهرفروش است يا پيلهور
علّامه قدّس سرّه دانست كه مرديست عالم و خبير بلكه كممانند و نظير . پس در مقام اختبار [ - آزمايش ] او به سؤال بعض مشكلات برآمد . ديد كه او حلّال مشكلات و معضلات ، و مفتاح مغلقات است . پس مسائلى را كه بر خود مشكل ديده بود سؤال نمود و جواب فرمود ، و دانست كه او وحيد عصر و فريد دهر است . زيرا كه كسى چون خود نديده بود و خود هم در آن مسائل متحيّر بود ؛ تا آنكه در اثناى سؤال مسألهاى در ميان آمد كه آن شخص بهخلاف علّامه در آن مسأله فتوى داد . علّامه انكار كرده گفت كه : اين فتواى بر خلاف اصل و قاعده است و دليل و خبرى كه مستند آن شود [ و ] وارد بر اصل و مخصّص قاعده گردد ، نداريم . آن مرد گفت : دليل بر اين حكم ، حديثى است كه " شيخ طوسى رحمه اللّه " در كتاب " تهذيب " خود نوشته است . علّامه گفت كه : همچو حديث در تهذيب در خاطر خود ندارم كه ديده باشم كه شيخ مذكور يا غير او آن را ذكر كرده باشد . آن شخص گفت كه : آن نسخه كتاب تهذيب را كه خوددارى ، از اوّل آن ، فلان مقدار ورق بشمار . پس در فلان صفحه و فلان سطر آن را خواهى ديد .
چون علّامه اينگونه جواب شنيد و اين اخبار غيبى را بديد ، متحيّر گرديد كه اين كيست كه از كتاب نديده خبر مىدهد و چه دانست كه من كتاب تهذيب را از ملك خود دارم و فلان اندازه دارد و فلان قسم خط آنست كه اين حديث در فلان ورق و فلان صفحه و فلان سطر آن باشد . پس با خود گفت : شايد اين شخص كه در ركاب من مىآيد ، آن كسى باشد كه فلك دوّار در دوران بر دورهء او افتخار مىنمايد و ملك او را ركابدار است .
پس از براى استظهار و استخبار ، از او استفسار نمود - در حالتى كه از غايت تفكّر و تحيّر تازيانه را از دست خود داد و آن بر زمين افتاد - كه آيا در مثل اين زمان كه غيبت كبرى در آن واقع گرديد ، درك شرف ملاقات صاحب الزمان امكان دارد ؟ ! آن شخص چون اين بشنيد به سوى زمين خم گرديد و آن تازيانه را برداشت و با دست خود در كف باكفايت