تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
اتفاقا خرجى تمام شد و زياده بر خرج روزى باقى نماند . با خود گفتم كه : قبل از اتمام بايد سيّد را اطلاع داد . پس به نزد سيّد رفته واقعه را عرض كردم . سيّد قدرى تأمّل كردند و قليانى طلبيدند . من به قهوه‌خانه رفته قليانى پر كرده به نزد او بردم . گرفته و مشغول كشيدن شد . ناگاه آواز حلقهء در حياط بلند شد . ديدم سيّد مضطرب گرديد قليان را به من داد و فرمود : ببر ، ديگر اينجا نيايى تا خود بخواهم . من بيرون آمدم . ديدم كه سيّد به تعجيل تمام ، پابرهنه به جانب در حياط دويد و در را گشود . مردى با جلالت و مهاربت تمام داخل خانه گرديد . او در جلو و سيّد در عقب وارد اتاق سيّد گرديدند . من ايشان را نمىديدم لكن چنان احساس كردم كه آن شخص نشست و سيّد در برابر او ايستاد و من همهمهء مكالمهء ايشان را مىشنيدم و لكن صوت حروف را تميز نمىدادم ؛ تا آنكه طولى نكشيد باز آن شخص در پيش و سيّد پابرهنه در دنبال ، بيرون آمدند و تا باب خانه مشايعت كرد . پس آن شخص رفت و سيّد عود كرده در محل خود قرار گرفت . قليان را طلبيد . من بدون آنكه محتاج به تجديد شده باشد ، آن را برگردانيده به او دادم . گرفته ، قدرى كشيد . پس دست به زير مسند برد و كاغذى به خط رومى نوشته بيرون آورد . به من داد و فرمود : مىروى گذر " عرفات " به صرّافى فلان صفت كه در فلان دكان نشسته ، مىدهى و هرقدرى پول داد گرفته مىآورى . ناظر گويد كه : آن كاغذ را برده به آن صرّاف دادم . برخواست و گرفت و بوسيد و بر چشم خود گذاشت . پس گفت : برو و چهار نفر حمال بياور . من رفتم و چهار نفر حمال حاضر كرده . آن مرد در پس دكان رفت [ و ] چهار حمال را از جنس ريال فرانسه بارگيرى كرده با من روانه نمود . به منزل رسانيده ضبط كردم و تفصيل را به عرض سيّد رسانيدم . پس ، فرداى آن‌روز با خود گفتم كه بايد بروم و استكشاف اين امر را از صرّاف بكنم كه آن نوشته از چه كس بود . چون به گذر عرفات رفتم او را در آن دكان نديدم . پرسيدم كه : فلان صرّاف كه ديروز در اين دكان بود به كجا رفت ؟ گفتند : چنين صرّاف كه تو گويى در اين دكان هيچ‌وقت نبوده و ديده نشده . چون اين بديدم و شنيدم متحيّر و مبهوت گرديدم » « 1 » .
هامش
( 1 ) . دار السلام ، ج 2 ، ص 209 و 210 .