جماعت حاضرين پوشيده نيست و ايشان اصحاب سرّ من هستند . ميرزاى مذكور چون اين بشنيد پرسيد كه : شنيدهام كه از براى آقا - يعنى سيّد مذكور - شرفيابى ملاقات حضرت قائم حاصل شده . آيا اين خبر صدق است ؟ سيّد گفت : آرى ، مدّتى به آرزوى دريافت اين نعمت به سهله مىرفتم تا آنكه در يك شب از شبها در مسجد روشنائى ديدم . چون نظر كردم مردى را در وسط مسجد ديدم كه نماز مىكند و اين روشنى از آثار و انوار او است .
دانستم كه آن بزرگوار است و شرفياب خدمت او شدم » « 1 » .
مؤلف گويد كه : فاضل معاصر " ميرزا محمّد تنكابنى " اين واقعه را در كتاب قصص العلماء از ثقه عالم ورع " آخوند ملّا زين العابدين سلماسى " نقل مىكند : كه « او گفت : من در آن مجلس [ بودم ] كه سيّد ذكر كرد كه « يك شب در مسجد سهله عبادت مىكردم ، ناگاه آوازى شنيدم كه دلم را از جا درآورد . بى خود به اثر آن صدا رفتم . نورى بلند مشاهده كردم كه آن عرصه را روشن كرده بود . پس شخصى را ديدم كه نشسته بود . پس فرمود : سيّد مهدى بنشين ، و نشستم » . آخوند مذكور گويد : « پس از اين كلام سيّد دست به گردن ميرزا درآورد و گفت : من مىگويم كه قائم عليه السّلام را ديدهام . تو مرا تكذيب كن . زيرا كه تكليف تو اين است و سكوت كرد » « 2 » .
سوم واقعهايست كه از " سيّد مرتضى " كه از مجاورين نجف اشرف بود و درك خدمت اكثر علمايى كه در طبقهء سيّد مذكور و من تأخّر عنه بودند ، نموده و در سال گذشتهء هزار و دويست و نود و هشت ، به طاعون عام [ در ] گذشت ، نقل كرده و آن اين است كه او گفت : در سالى از سالها با سيّد مذكور به ارادهء زيارت عسكريين عليهما السّلام به " سرّ من راى " مىرفتيم و مدّتى در آنجا توقّف نموديم و در اوقات توقّف ، نماز را با جماعت و امامت سيّد در حرم عسكريين عليهما السّلام اقامه مىكرديم . اتفاقا يك شب از شبها در اثناى نماز جماعت عشا بعد از تشهد اوّل ، سيّد اخذ به قيام و ارادهء نهوض نمود و بر همان حالت زمانى درنگ كرده پس از آن برخاست و نماز را تمام كرد ، و به آن نمود كه شك كرد و تردّدى فرمود ، و مهابت او مانع گرديد از آنكه سبب اين درنگ را از او سؤال كنيم تا آنكه به منزل عود نمود . پس ، از يك نفر از خواص خواهش استكشاف آن كرديم . پس از سؤال ،
هامش
( 1 ) . همان ، ص 207 و 208 .
( 2 ) . قصص العلماء ، ص 173 .