بن على " به ما سرّى گفته . گفتم : آن سرّ چه باشد ؟ گفت : از من بر كتمان آن عهد و پيمان گرفته . گفتم : بگو ، من آنرا به ديگرى نگويم و " شيخ ابو القاسم " را در ضمير خود استثنا كردم . چون مطمئن گرديد ، گفت : " شيخ ابو جعفر " گفته كه روح رسول خدا به بدن " ابو جعفر محمّد بن عثمان " و روح امير المؤمنين به بدن " شيخ ابو القاسم بن روح " و روح فاطمهء زهرا به بدن " ام كلثوم " انتقال يافته ! پس چگونه تو را چنين تعظيم نكنم .
گفتم : ساكت شو كه اين سخن دروغ است . گفت : مرا سرّى بود بزرگ و از ما عهد و پيمان بر كتمان آن گرفته شده بود و اگر خود ، مرا به افشاى آن امر نمىفرمودى ، آنرا نمىگفتم . لكن چه كنم كه اطاعت تو واجب است و از خدا مسئلت مىكنم كه مرا در اين باب عذاب نكند .
" ام كلثوم " گويد : چون مراجعت كردم ، اين واقعه را به " شيخ ابو القاسم بن روح " خبر دادم و چون شيخ به آن وثوق داشت و خبر مرا هم باور مىنمود ، فرمود : اى دختر من ، بعد از اين بپرهيز كه نزد آن زن به روى و اگر رسولى نزد تو فرستد يا آنكه رقعهاى نويسد ، به آن اعتنا مكن ؛ زيرا كه اين سخن ، كفر و زندقه است و آن مرد ملعون ، اين عقيده كفر را در دلهاى اين جماعت ، راسخ و محكم كرده و از براى آنكه اگر بعد از اين به ايشان بگويد كه :
خداوند با من يكى شده - چنانكه نصارى در خصوص حضرت عيسى عليه السّلام گفتهاند - باور نمايند . اين مرد مىخواهد كه به قول " حلاج " - لعنة اللّه عليه - قائل شود .
بعد از آنكه اين سخن از پدرم شنيدم ، از " بنى بسطام " جدايى ورزيدم و راه آمدوشد را از ايشان بريدم و عذر ايشان نپذيرفتم و با مادرشان ديگر آميزش ننمودم و اين واقعه در ميان طايفهء " بنى بسطام " شايع گرديد و كسى نماند مگر اينكه " شيخ ابو القاسم " در خصوص لعن بر " شلمغانى " و بيزارى از او و از كسىكه به سخن او راضى شود و با او سخن گويد ، مكتوبى نوشت .
و بعد از آن ، از حضرت صاحب الزمان عليه السّلام توقيع رفيع در خصوص لعن او و بيزارى از او و از كسانىكه بعد از دانستن آن توقيع ، بگفته او راضى شوند و از او متابعت كنند و در دوستى او باقى مانند ، بيرون آمد » « 1 » .
هامش
( 1 ) . غيبت شيخ طوسى ، ص 403 - 405 ، ح 378 .