تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
شيخ طوسى رحمه اللّه در كتاب " غيبت " گفته كه : « خبر داد به من " حسين بن ابراهيم " از " احمد بن نوح " او از " ابى نصر هبة اللّه بن محمّد بن احمد كاتب " پسر دختر " ام كلثوم " ، دختر " ابى جعفر عمرى " كه او گفت : خبر داد به من " ام كلثوم كبرى " ، دختر " ابى جعفر عمرى " ، كه " ابو جعفر بن ابى عذاقر " نزد طايفهء " بنى بسطام " محترم و باآبرو بود به سبب آنكه " شيخ ابو القاسم " او را احترام مىكرد در زمان ارتداد و كذب و كفرى كه داشت ، مستند به " شيخ ابو القاسم " مىنمود . به اين سبب مردم به اعتقاد حقيقت آنها را اخذ مىكردند تا آنكه باطن امرش بر " شيخ ابو القاسم " ظاهر شده . او را انكار نمود [ و ] طايفهء " بنى بسطام " و ديگران را از اخذ كفريات او منع و به لعن و تبرى از او امر فرمود . ايشان نپذيرفتند و در حسن اعتقاد خود نسبت به او باقى ماندند و سبب اين نپذيرفتن آن شد كه " شلمغانى " به ايشان مىگفت : اين عقايد را كه من به شما خبر مىدهم از اسرارى است كه متحمل آنها نشود مگر ملك مقرّب و نبى مرسل و مؤمنى كه دل او به نور ايمان امتحان شده باشد . لهذا " شيخ ابو القاسم " در كتمان آنها از من عهد و پيمان گرفته بود و چون افشا كردم مرا مىراند . چون اين حيله به شيخ ابو القاسم رسيد ، مكتوبى به طايفهء " بنى بسطام " در خصوص لعن بر او و تبرى كردن از او و از كسانىكه به او بيعت كرده‌اند و بر دوستى او باقى مانده‌اند ، نوشت . چون مكتوب به ايشان رسيد و به او نمودند ، افسرده و دلتنگ شد و ديگرباره حيله كرد و گفت : از اين سخن ، باطن آن مراد است و آن اين است كه لعن به معنى دور كردن است و مراد شيخ اينجا ، دورى از آتش جهنم است . حالا مقام و رتبه خود را در نزد " شيخ ابو القاسم " دانستم . اين بگفت و به سجدهء شكر برفت از براى تأكيد ادعاى خود ؛ پس سر برداشت و گفت : اين امر را پنهان كنيد و به كسى بروز ندهيد . " ام كلثوم كبرى " دختر " شيخ ابو القاسم بن روح " گفته كه : روزى به منزل مادر " ابى جعفر بسطام " رفتم . چون مرا ديد . استقبال كرد و در تعظيم من تعدى نموده ، بر زمين افتاده پاهاى مرا بوسيد . اين كار را بر او انكار كردم و گفتم : اى خاتون من ، اين كار را روا نباشد ، چرا كنى و خود را به پاى من اندازى ؟ چون اين نگريست ، بگريست و گفت : چگونه نكنم و حال آن‌كه تو سيدهء من ، " فاطمه زهرا " هستى ! چون اين كلام شنيدم ، بر خود بلرزيدم و به او گفتم : اى خاتون ، اين سخن چرا گوئى ؟ گفت : زيرا كه شيخ " ابو جعفر محمّد