كه اعتذار جسته از الفاظى كه از او صادر شده . مانند قول او كه " انا الحقّ " گفته و قول او كه « ما في الجبة الّا اللّه " گفته و مانند اينها ، از كلماتى كه گوش از شنيدن آنها امتناع دارد و همهء اينها را بر محملهاى خوب حمل نموده و گفته كه اينها از فرط محبّت و شدّت وجد بوده .
مانند قول قائل كه گفته :
أنا من أهوى و من أهوى أنا * نحن روحان حللنا بدنا
و جدّ او مجوس بوده از اهل " بيضاء " فارس ، و در سال دويست و نود و نه مردم را دعوت كرد به سوى اينكه خود او خدا مىباشد ، و قائل است به اينكه لاهوت در اشراف مردم حلول مىنمايد ، و احوال او طولانى باشد . چون او را از براى قتل بيرون آوردند ، اين شعر خواند :
طلبت المستقر بكل ارض * فلم ار لي بارض مستقرا
أطعت مطامعي فاستبعدتني * و لو أني قنعت لكنت حرا
بعد از آن ، بعض اشعار منسوبه به او را ذكر كرده و آن اين است :
متى سهرت عيني لغيرك أو بكت * فلا بلغت ما أمّلت و تمنّت
و اذا ضمرت نفسي سواك فلا رعت * رياض المنى من جنتيك و جنة
بعد از آن گفته سبب آنكه او را " حلاج " گويند ، آن است كه بر دكان مردى حلاج شد و از او كارى خواست و گفت كه : تو به عقب كار من شو ، من در عوض آن حلاجى كنم ، چون آن مرد برفت و برگرديد ، جميع پنبهء دكان را زده ديد .
و بعضى ديگر گويند كه : سبب اين نام ، آن بود كه در اول ، كشف اسرار و ضماير نمود » « 1 » . تمام شد كلام " ابو حامد غزالى " و " ابن خلكان " .
مؤلف گويد كه : كاش در عوض كرامت زدن پنبه حلاج - كه به اين لقب مشهور شد - ريش سفيد " ابو سهل اسماعيل بن على نوبختى " را سياه مىنمود كه رسوا نمىگرديد ، و تصديق دعوت مردم را به آنكه خدا مىباشد ، مىنمود . چه بايد گفت در جواب كسىكه خود بگويد كه : فلان ، در فلان سال ، مردم را به خدايى خود دعوت نمود . بعد از آن او را مدح كند يا آنكه در قدح او توقف نمايد .
هامش
( 1 ) . وفيات الاعيان ، ج 2 ، ص 140 - 146 .