شدّت كرد و مردم را بكشت و خلق را مضطرب نمود . حقير چون اين بديدم ، از دروازه كوچك بيرون رفته ، در خارج دروازه ، در مكانى خلوت ، اين عمل را بجا آورده ، رفع و با را از خدا خواسته و بدون اطلاع ديگران برگشتم و فرداى آنروز از ارتفاع و با خبر دادم .
آشنايان گفتند : از كجا مىگويى ؟ گفتم : سبب نگويم ، لكن تحقيق كنيد . اگر از ديشب و بعد كسى مبتلا شده باشد ، راست است . گفتند : فلان و فلان ، امشب مبتلا شدهاند . گفتم :
نبايد چنين باشد بلكه بايد از پيش از ظهر ديروز و قبل از آن بوده باشد . چون تحقيق نمودند ، چنان بود و ديگر بعد از آن ديده نشد ناخوشى در آن سال ، و مردم آسوده شدند و سبب را ندانستند .
و مكرر اتفاق افتاده كه برادران را در شدّت ديدم و به اين عمل واداشته و بهزودى فرج رسيده [ است ] . حتى آنكه يك روز در منزل بعض برادران بودم . بر شدّت امرش مطلع شده ، اين عمل را به او تعليم نموده ، به منزل آمدم . بعد از قليل زمانى ، آواز در را شنيدم .
ديدم همان مرد است . مىگويد : از بركت دعاى فرج از براى من فرجى شد و پولى رسيد . تو را هم هرقدر در كار است بدهم ؟ گفتم : مرا از بركت اين عمل حاجتى نباشد . لكن بگو امر تو چگونه شد ؟ گفت : من بعد از رفتن تو ، به حرم امير المؤمنين عليه السّلام رفتم و اين عمل را به جا آوردم . چون بيرون آمدم ، در ميان ايوان مطهر كسى [ به من ] برخورد و به قدر حاجت در دست من نهاد و برفت .
و بالجمله ؛ حقير از اين عمل ، آثار سريعه ديدهام . لكن در غير مقام حاجت و اضطرار به كسى نداده و به كار نبردهام ؛ زيرا كه تسميه آن بزرگوار اين را به دعاى فرج ، اشعار به اين دارد كه در وقت ضيق و شدّت ، اثر نمايد ، و اللّه العالم .
معجزه چهل و پنجم : [ تعليم دعا جهت خلاصى از دست دشمن ]
فاضل معاصر ، نورى " حاج ميرزا حسين بن ميرزا محمّد تقى " - اطال اللّه بقائه - در كتاب " منامات " روايت كرده از " ابو الحسن محمّد بن احمد بن ابو الليث رحمه اللّه كه گفته : « در شهر بغداد بودم و اراده قتل مرا داشتند . از خوف كشته شدن به مقابر قريش يعنى مشهد كاظمين عليهما السّلام پناه بردم و در آنجا تضرع و دعا مىنمودم . تا آنكه حضرت صاحب الامر عليه السّلام