تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
و مخارج مأكول و مشروب با ايشان مىباشد و غافل از آنكه مصارف ديگر هم هست ، و خود هم‌چون انسى با اهل بلد نبود و متمكن از قرض گرفتن نبودم ، لهذا از براى بعض مصارف ، مثل پول حمام و غير آن ، بسيار در شدّت بودم . اتفاقا روزى در ميان تالار حياط با امام‌جمعه نشسته بودم از براى استراحت و نماز . برخواسته به غرفه‌اى كه در بالاى شاه‌نشين تالار واقع است بالا رفته ، مشغول اداء فريضهء ظهرين شده ، بعد از نماز در طاقچهء غرفه كتابى ديدم . برداشته ، گشودم . ترجمهء مجلد سيزدهم " بحار الانوار " بود . در احوالات حضرت حجّت - عجّل اللّه فرجه - چون نظر كردم ، همين خبر در باب معجزات آن سرور جلوه‌گر آمد . با خود گفتم كه : با اين حالت و شدّت ، اين عمل را تجربه نمايم . برخواسته ، نماز و دعا و سجده را به جا آورده ، فرج را خواسته ، از غرفه به‌زير آمده ، در تالار نزد امام‌جمعه بنشستم . ناگاه مردى از در درآمده ، رقعه‌اى به دست امام‌جمعه داد و دستمال سفيدى در نزد او بنهاد . چون رقعه را خواند ، آن‌را با دستمال به من داد و گفت : اين مال تو باشد . چون ملاحظه كردم ، ديدم كه " آقا على اصغر تاجر تبريزى " كه در سراى امير ، اتاق تجارت داشت ، بيست تومان پول كه دويست ريال بود در دستمال گذاشته ، و در رقعه به امام جمعه نوشته كه اين را به فلان بدهيد . چون خوب تأمل كردم ، ديدم كه از زمان فراغ از عمل تا زمان ورود رقعه و دستمال ، زياده بر آن‌كه كسى از سراى امير بيست تومان بشمارد و رقعه بنويسد و به آن مكان روانه دارد ، وقت نگذشته بود . چون اين ديدم ، تعجب كرده ، سبحان اللّه‌گويان خنديدم . امام جمعه سبب تعجب پرسيده ، واقعه را به او نقل كردم . گفت : سبحان اللّه ! من هم براى فرج خود ، اين كار كنم . گفتم : پس به‌زودى برخيز و به‌جا آور . او هم برخواست و به همان غرفه رفته ، نماز ظهرين ادا كرده ، بعد از آن ، عمل مذكور را بجا آورد . زمانى نگذشت كه امير را - كه سبب احضار او به تهران شده بود - ذليل و معزول نمودند و به كاشان فرستادند و شاه ، عذرخواه آمده ، امام جمعه را با احترام به تبريز برگردانيد . بعد از آن ، حقير اين عمل را ذخيره كرده در مظان شدّت و حاجت به كار برده ، آثار سريعهء غريبه مشاهده مىنمودم . حتى آنكه يك سال در نجف اشرف ، ناخوشى " و با "